Skip to main content
فهرست مقالات

راز ستاره ها

نویسنده:

(5 صفحه - از 86 تا 90)

خلاصه ماشینی:

"(به تصویر صفحه مراجعه شود) راز ستاره‌ها نمایشنامهء کوتاه یدالله آقا عباسی شخصیت‌ها: پدر ستاره‌شمار پادشاه مادر پسر آسیابان پیرزن راهزن 1 راهزن 2 ملکه دختر پادشاه مردم شهرها مرد پاروزن مادربزرگ شیطان شیطان صحنه کاخ و باغ شاه است. اما چه جوری؟پسر من،گیرم که تن‌پوش فیروزه تنش باشه،تو خونه‌ من که غرق فقر و فلاکته چه جوری می‌تونه به‌ جایی برسه که تو می‌گی؟ ستاره‌شمار:(رو به ما)به این یکی خیلی فکر کرده‌ بودم. (راهزنا وارد می‌شوند) راهزن 1:چه شب ننگی بود!معلومه اینجا چه‌ خبره؟ راهزن 2:این غریبه کیه که راهش دادی بیاد تو؟ نگفتی بره خبر بده،بیچاره‌مون کنن؟ پیرزن:پسری با تن‌پوش فیروزه‌ای پیروی که نامه‌ به ملکه می‌بره. راهزن 1:چی می‌شد اگه الان به جای این خود پادشاه اینجا بود. چی بود؟کی منو می‌برد؟ کی منو می‌آورد؟ دختر:با خودم گفتم فایده این زندگی چیه؟ تو این قصر بزرگ،میون این همه آدم و تنها، می‌گفتم پس ستاره من کجاست؟چرا این قدر طول کشید؟ پسر:تو جنگل سرگردون بودم. مردم شهرها:تو که جهان‌رو دیده‌ای،پیدا و نهان، همه رو شناخته‌ای،از رودخونه و جنگل و مرداب‌ گذشته‌ای،می‌تونی خدمت بزرگی به ما بکنی؟ پسر:چه خدمتی؟ مردم شهرها:میدون بزرگ شهر ما چاهی داره که‌ روزگاری پر از آب خنک و گوارا و ماهیان نقره‌ای‌ بود و حالا سال‌هاست که مثل سینه برهوت بیابون‌ خشکیده و کسی نمی‌دونه چرا. شیطان:(قهقهه می‌زند)همین بود خواب عجیب‌ ترسناکت؟ مادربزرگ:مگه می‌شه همچین چیزی؟ شیطان:چرا که نشه؟کار شیطونه دیگه. پادشاه:چه جوری می‌شه رفت اون‌ور ساحل؟ پسر:دم آب راه یه قایقه که مردی توش‌ نشسته و داره پارو می‌زنه که گرم‌شه راه بیفته."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.