Skip to main content
فهرست مقالات

بازی نامه: پچ پچ غزل های سلیمان پای دیوارهای شهر بزرگ (برای همه آنان که می خندند)

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"پیرمرد:وقت گیر آوردی دلاور،دل کجا بود؟ نقش چیه؟ جوان:چی داری می‌گی؟ (به تصویر صفحه مراجعه شود) مرد زخمی شده:حرف نزن جون مولا،فقط نگاه‌ کن(به پیرمرد)اوستا کاروان عشق داره می‌آد، شاد و شنگول منو می‌برن،پاشو،جون آقا،مگه‌ نشنیدی که مولا می‌گه: میا بی‌دف به گور من زیارت‌ که در بزم خدا غمگین نشاید پیرمرد:نمی‌شه دلاور،نخواه. مرد با پرنده:یه بار شده که یه پیک درست و حسابی با دلت یا وجدانت،منطق بزنی،شده یه بار به خدای خودت سلام کنی؟ اسماعیل:چیه،فکر کردی با خدای خودم دل‌ نزدم،تکون این نبض لا مصب من دائم تیک‌تیک‌ خدا داره،اما آخرش چی؟تو دوره زمونه‌ای که از یه پاپاسی نمی‌گذرن،زنده‌مون تورم داره،مرگمون‌ وام می‌خواد،انتظار داری آدمی مثل من که همه‌ چی‌شو باخته،مالش،ناموسش،آبروش،جوونیش، بیشینه،هی دائم ذکر یا رب من غریبم،رحم ال‌ در بیاره؟ مرد با پرنده:حرفای استرلیزه نزن،تو یأس به‌ دلت راه دادی،باوری کردی که بی‌خیال بشی، در حالی که همین خیاله که تو رو می‌تونه به جایی‌ برسونه،قافله سالار ایمانمون اینو می‌گه،فکر نداشتی‌ مؤمن نیستی،همون جور که تو الان نیستی. تا این پارک دنبالش اومدم، گفتن اینجا دیده شده،شما ندیدینش،فردا باید برای شیمایی بودن ریه‌هاش و ترکش باقی‌مونده‌ تو سرش بره خارج،تو رو خدا اگه دیدینش بگین؟ اسماعیل:آره،تا یه ساعت پیش اینجا نشسته بود،با هم حرف می‌زدیم،بعد از اون طرف‌ رفت،گفت راهمو باید برم(در خود)یعنی او یه‌ جانباز بود؟ (زن می‌خواهد برود،اسماعیل گامی به سوی او بر می‌دارد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.