Skip to main content
فهرست مقالات

داستانک ها

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : زن، بو، عینکت، آب، شیشه، اتوبوس، مرد، مغازه، سفید، جوانک

خلاصه ماشینی:

"وسواس: زن با اوقات تلخی از داخل پذیرایی فریاد زد:صد بار گفتم این‌ آبگرمکن صاحاب مرده‌رو درست کن!باز هم در و دیوار و... مگه من‌ جونم‌رو از سر راه آوردم؟ مرد درحالی‌که از آشپزخانه به سمت پذیرایی می‌آمد با تعجب گفت: چی داری برای خودت سر هم می‌کنی؟!من هنوز مشعل آبگرمکن‌رو اصلا وصل نکردم. «محمد»شیشه شر خالی‌اش را در دست داشت و به پنجره خیره شده بود. پشت ابرها هوا کاملا صاف بود و خورشید طلایی رنگ می‌درخشید. یک پایش به زحمت داخل اتوبوس بود و باقی بدنش‌ بیرون. سگ ولگردی پوزه‌اش را به‌ صورت او نزدیک کرده بود و بو می‌کشید. مرد در حالی‌که سعی می‌کرد صدایش خیلی بلند نشود صورتش را به چهره زن نزدیک کرد و گفت:کولی بازی‌ در نیار،لاکردار!دکتر می‌گه فقط آفاندیس داره. «دوست قدیمی» از آخرین باری که او را دیده بودم تا به حال کلی تغییر کرده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.