Skip to main content
فهرست مقالات

بی نصیب: داستان هایی از باب «قصه ما راست بود» داستان اول

نویسنده:

(2 صفحه - از 102 تا 103)

کلید واژه های ماشینی : خنده، چک، منشی، وام، سرش، میزش، بابا، نگاهم، چک پنجاه‌هزار تومان، خدا، بخش‌دار مبل‌های مقابل میزش، صدای بلند به منشی، حالا، صد تومان، پشت میزش، صدای خنده‌ام، بخش‌دار کمی، پشت سر، دست منشی، اتاق باز، کار، با خنده، منتظر چشم، دست‌هام کمی بازی، کمی منتظر، پشت سرم، در اتاق، داشت نگاهم، داد دستش، می‌رفت دستش

خلاصه ماشینی: "» چک را گرفت و گفت:«عصری می‌آم بقیه‌اش را بگیرم!» با همان خنده‌ای که در این چند دقیقه هی در صورتم پیدا و پنهان شده بود،گفتم:«مگه دیگه پشت گوشت را ببینی!» راه افتاده بود. » گفتم:«این دوروبر تا حال بیشتر از دویست نفر این وام را گرفتند،و تو دلالشان بودی؛محض رضای خدا که این کار را نکردی!» گفت:«تو فرق می‌کنی!» در تمام این مدت با خنده حرف می‌زدم اما با این حرفش خنده‌ام یک دفعه شد پوزخند. » گفت:«ببین،تو هر کجای بری،بالأخره این وام را باید رئیس شورای‌ بخش تأیید کنه؛اون هم تا این پول به دستش نرسه،تأییدبی‌تأیید!» یک دفعه گفتم:«آقای اصلا این پول را بده من!» گفت:«برای چه!» گفتم:«تو بده!» دست برد به جیبش و دسته‌ای پول و چک پول درهم و برهمی را کشید بیرون و از میانشان یک چک پنجاه هزار تومانی کشید بیرون و داد دستم. دوباره و باز هم آهسته گفتم:«به این‌جاش فکر نکرده بودید؟» همچنان داشت خودش را خنک می‌کرد؛گفت:«تمام شد رفت بابا!» با تعجب پرسیدم:«تمام شد؟مگه یه کلمه حرفه کمه تمام بشه؟» گفت:«حل شده!» زل زدم به چشم‌هاش."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.