Skip to main content
فهرست مقالات

حکم

نویسنده:

(2 صفحه - از 86 تا 87)

خلاصه ماشینی:

"توی راه وقتی از سرباز پرسیدم:«حالا این سؤال‌ها چی هست؟آخه نه ما از کسی شکایت داریم و نه کسی از ما؟» گفت:«نمی‌دانم؛جناب سروان گفتند باید بیان پاسگاه. با ورود من به اتاق،جناب سروان استکان چای در دست نیم‌ خیز شد؛یا اللهی گفت و بعد که نشست با لحنی که من خیلی ازش خوشم‌ نیامد،ادامه داد:«ما شاء الله سحرخیز هستید!» به‌هرحال نمی‌خواستم خیلی طولش بدهم،برای همین یک راست رفتم سر اصل مطلب و گفتم:«ببخشید زحمتتون دادیم؛آمدیم ماشین را ببریم. » سرش را به چپ و راست تاب داد و رو به حمید گفت:«آقا ماشین را ببر بگذار سر جایش!» دستش را گرفتم کشیدم،گفتم:«بگو ببینم چی کار باید بکنم؟» دستش را با ناراحتی از دستم کشید و گفت:«برو از خودشان بپرس!» حمید هنوز ایستاده بود جلوی ماشین که من راه افتادم طرف ساختمان. سروان این حرکت را دیده بود اما به روی خودش نیاورد و ادامه داد: «حالا اتفاقی است که افتاده؛هنوز هم دیر نشده،شما می‌توانید همین حالا ماجرا را تمام کنید و ماشین‌تان را ببرید!مسئله‌ی ستوان را هم من خودم یه‌ جوری حل می‌کنم!» من که تازه داشتم می‌فهمیدم چه خبر است،برای اطمینان پرسیدم:«چه جوری‌ می‌شه این ماجرا را تمام کرد؟» به جای سروان،حمید جوابم را داد:«جناب سروان می‌گن یه حق و حقوقی به‌ بچه‌ها بدیم و ماشین را ببریم!» نمی‌دانم در این پرونده درباره‌ی رفتار من در عصر آن روز چی نوشته‌اند،اما آن‌چه که من به خاطر می‌آورم این است که بلند شدم دست‌هایم را گذاشتم‌ روی میز سروان و گفتم:«اگه موضوع اینه؛خب به من دست‌بند بزنید و برگردونیدم به بازداشتگاه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.