Skip to main content
فهرست مقالات

چاره ای نایاب

(3 صفحه - از 80 تا 82)

خلاصه ماشینی:

"اگر آنها پیروز شدند،سرهای‌ ما را برای کسانشان تحفه خواهند برد!" گفتم:"مانند همین سرهائی که بدیوار کلبه آویخته است؟!" گفت:"بلی،درست همینطور!" رو به‌"مسا"کرده و گفتم:"تو یک احمقی!" بکلبه برگشتم. بمادرم گفتم،تو چرا با پدر صحبت نمیکنی و از او نمیخواهی بجای آماده شدن‌ برای جنگ راهی برای صلح بیندیشد!خیره در چشمم نگاه کرد و گفت:"تو بهتر است‌ در کار آنها دخالت نکنی!کار جنگ را با ناآزمودگان کاری نیست. مخالفت تو با حکم شورای قبیله تو را به تمرد و کارشکنی محکوم میسازد،و دختر رئیس قبیله یا هرکس دیگر،اگر در محاکمه صحرائی که ویژه زمان جنگ است محکوم شوی،حکم محکمه،هرچه باشد،مانند یک فرد عادی با تو رفتار خواهد شد و بدان حکم مجازاتت خواهند نمود!" حرف مادرم مرا بخود آورد. در خواب پدرم را دیدم که در همان حال نیایش با گامهائی سبک‌ اما آرام،بدان آرامی که گوئی در ابرها پرواز میکند،بسوی من آمد و پرسید:"تو اینجا چه میکنی؟!" گفتم،میخواهم با تو صحبت کنم،اما از صبح تاکنون مجالی نبوده است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.