Skip to main content
فهرست مقالات

خاطرات لایارد

گزارشگر:

مترجم:

(6 صفحه - از 13 تا 18)

کلید واژه های ماشینی : شوش، رودخانه، میان آبادی شفیع خان عبور، قریه، ملا فرج، مسافرت، ملا فرج مراجعت، اسب، منطقه، خرابه‌های

خلاصه ماشینی: "من چند روزی در ابو العباس تحت مراقبت و مواظبت خاتون جان خانم بسر بردم‌ و بزودی احساس کردم که می‌توانم مسافرتم را آغاز نمایم من تصمیم گرفتم که بملاقات شفیع‌ خان همان کسی‌که در راه اصفهان در قلعه تل با او همسفر بودم،بروم زیرا شنیده بودم که در نزدیکی سیاه‌چادرها و محل اقامت او اثار و بناهای تاریخی وجود دارد خاتون جان خانم‌ سفارش‌نامه‌ای برای«ذکی آقا»کدخدای باغ ملک نوشت که او یکنفر بلد و راهنما همراه‌ من به محل اقامت شفیع خان بفرستد من بمجردیکه به آبادی«ذکی آقا»رسیدم دچار تب‌ شدیدی شدم ولی روز بعد توانستم در معیت کاروان کوچکی که الاغ‌دار بودند و برنج بشوشتر حمل می‌کردند مسافرتم را آغاز نمایم ذکی آقا بمن اطمینان داد که راه این کاروان از میان‌ آبادی شفیع خان عبور می‌کند ما در آن روز در میان یکی دو رشته‌تپه‌های کوچک ناهموار و لم- یزرع و غیر مسکون راه‌پیمائی کردیم تا بالاخره در فاصله‌ای در قسمت شمال غربی کوه خشک و بدون درخت«آسماری»پدیدار شد سرپرست کاروان بعدازظهر همان روز بمن گفت که شنیده‌ام‌ اخیرا آبادی شفیع خان از این حدود به دامنه‌های کوه آسماری کوچ کرده‌اند و بنابراین‌ آبادیش از مسیر کاروان ما بسیار فاصله دارد او با اشاره محل تقریبی آبادی شفیع خان را نشان‌ داد و گفت در امتداد همین راه از دامنه همین ارتفاعات میتوانم خود را بسیاه‌چادرهای او برسانم چون الاغها با کندی و تأنی راه‌پیمائی می‌کردند تقریبا خیلی از روز گذشته بود آنان‌ گفتند که ممکن است قبل از غروب آفتاب خود را به آبادی شفیع خان برسانم ولی من بگفته‌ آنان اعتماد نداشتم من می‌توانستم به قریه«؟؟؟»مراجعت نمایم اما می‌ترسیدم که قبل از غروب آفتاب نتوانم خود را به آن قریه برسانم چرا که در شب مسافرت خطرناک بود لا محاله‌ کاروان را ترک گفتم و بطرف کوه«آسماری»روانه شدم من حالا تنها بودم و شب فرا رسید و محل خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود که با دزدان و راهزنان مصادف شوم و از طرفی شیرهای‌ درنده نیز در دشت فراوان بود هیچ آبادی یا رهگذری در آن حوالی دیده نمیشد ترس سراپایم‌ را فرا گرفت و وحشت داشتم که بتنهائی در آن بیابان راه‌پیمائی نمایم زیرا نه علیق برای اسبم‌ و نه آب و غذا برای خودم بهمراه نداشتم آفتاب تقریبا غروب میکرد از مقابل مشاهده کردم‌ که دو نفر پیاده بطرفم می‌آیند تصمیم گرفتم که با همه خستگی با اسبم از چنگ آنان فرار نمایم‌ ولی خوشبختانه این دو نفر افراد بی‌آزاری بودند و مرا راهنمائی کردند که چند خانوار در درون سیاه‌چادرها در این حوالی سکونت دارند من با زحمت زیاد سیاه‌چادرها را پیدا کردم‌ زیرا آنها از ترس غارتگران و دزدان در بستر یک دره خشک اقامت کرده بودند کدخدای آنان‌ مرا بگرمی و خوشروئی پذیرفت وسائل شام و علوفه اسبم را تهیه و تدارک نمود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.