Skip to main content
فهرست مقالات

دو قطعه از سنکا در باب مرگ

نویسنده:

مترجم:

کلید واژه های ماشینی : مرگ، سنکا در باب مرگ، مرد، بادبان، کودکی، ذهن، زندگی، طبیعت، باب دهشت‌های مرگ، باب مرگ نوشتۀ سنکا ترجمۀ

خلاصه ماشینی:

"» ولی مگر نمی‌بینی که چه دلایل ناقابل و پوچی است که آدمیان را به خوار داشت زندگی وا می‌دارد؟یکی خود را از درگاه معشوقه‌اش حلق‌آویز می‌کند؛دیگری خود را از بام خانه‌اش پرت می‌کند تا دیگر مجبور نباشد تیر و طعنه‌های اربابش را تاب آورد؛سومی نیز برای آنکه از دستگیر شدن در امان بماند،پس از گریز،شمشیری در بیضه‌های خویش فرو می‌کند. آیا گمان نمی‌بری فضیلت همان اندازه می‌تواند مؤثر باشد که هراس مفرط؟هیچ مردی که مدام دلمشغول طولانی ساختن زندگی خویش است،و یا بر این باور است که به دست آوردن مقامات پیاپی نعمتی عظیم است،حیاتی قرین صلح نخواهد داشت. از این رو چه فرقی می‌کند کسی که از او می‌ترسی تا چه حد قدرتمند است،حال که هر کس واجد قدرت به هراس افکندن توست؟خواهی گفت «ولی اگر آدمی تصادفا به دست دشمن بیفتد فاتح آن است که تعیین کند به کجا فرستاده شوی» -آری،به همان جایی که هم اینک نیز بدان فرستاده می‌شوی. پس آن گاه به مارسیلنوس چنین پیشنهاد داد که هدایایی بین آنانی که در طول زندگی یاری‌اش کردند توزیع کند،و هنگام که زندگی به پایان می‌رسد-پایانی که کم از ضیافت ندارد-آن چه باقی مانده است بین آنان که اینک گرد میز ایستاده‌اند تقسیم شود. حکایت این نوجوان اسپارتی چنین نقل شده است:آن زمان که هنوز کودکی بیش نبود،در دوران بردگی روزی با لهجۀ دوریسی خود گفت:«من برده نخواهم شد!»و به حرف خویش عمل کرد؛نخستین باری که از او خواسته شد عملی نازل و نوکر مآبانه انجام دهد-که چیزی جز حمل یک لگن نبود-مغز خود را متلاشی کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.