Skip to main content
فهرست مقالات

(داستان یوسف) پاکیزه ترین قصه ها

نویسنده:

(8 صفحه - از 674 تا 681)

کلید واژه های ماشینی : یوسف، زلیخا، زن، زندان، ملک، خواب، گناه، خدا، ساقی، جامه

خلاصه ماشینی:

"از این سخنان فریب‌انگیز چندان گفت که یوسف در کار خویش درمانده از اینست که خداوند بزرگ و دانا عرش، (1)-حلیة المتقین (2)-تفسیر حدائق الحقائق ص 379 خلق حضرت رسول،ذبح حضرت اسماعیل،زلزله روز قیامت،نجات بنده را از آتش دوزخ، شرک،بهتان،سحر سحره،و مکر زنان را عظیم خوانده است. چون آوازهء دلدادگی زلیخا دگر بار تازه،و ملامتگری خلق از نو آغاز شد زلیخا عزیز را گفت:این غلام کنعانی مرا میان مردمان رسوا کرد یا رضا ده از تو جدا شوم و به‌ دیار خویش روم یا او را به زندان کن تا بیش از این حدیث من نکنند. چون زلیخا را از تن عزیز به واسطهء عفت نصیبی نبود لا جرم در کارش چندان صبوری‌ کرد که رخنه در کار غیوری افتاد؛خاطرجویی وی را،پیش ملک رفت و گفت مرا غلامی است‌ گناهی کرده دستوری خواهم تا به زندانش کنم. چرا اکنون بی‌طاقتی نمودی و به ساقی التجا بردی»1از من شرم نداشتی که غیر (1)-حدائق الحقایق ص 514 مرا بر من اختیار کنی؟ ای یوسف،اکنون که دل از محبت خدا بریدی و چارهء درد خود از ملک خواستی به‌ مکافات هفت سال دیگر در این زندان خواهی بود. »1 ملک یوسف را به گرمابه فرستاد و چون برون آمد از جامه خاص خود یکی بر او پوشانید و گفت:اکنون باید وزیری من بپذیری؛گفت نخواهم که ترسم بر بندگان خدا ظلمی رود و در آخرت به عقوبت گرفتار آیم؛که پروردگار دادگر بر عاملی که از آنچه بر سر مردمان‌ می‌رود بی‌خبر ماند،هرگز نمی‌بخشاید."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.