Skip to main content
فهرست مقالات

ناگهان بسبکباری نسیم «داستان»

نویسنده:

(5 صفحه - از 52 تا 56)

کلید واژه های ماشینی : خدیجه، حاجی عبد الله، مغازه، دختر، اصغر و مجید، صدای اصغر و مجید صدائی، خونه، دکتر پرنگ، مرگ حاجی عبد الله، مجید کوچک

خلاصه ماشینی:

"بدری دختر روشنفکری بود فکر می‌کرد که برادران او اصغر و مجید باید با زمان‌ پیش بروند و اینکه تا کلاس ششم ابتدائی‌ درس بخوانند و بعد بروند دم دست حاجی کار کنند و نهایت آنکه بقال خوبی بشوند شرم‌آور است بهمین دلیل هم همیشه در مقابل پدر و مادرش پافشاری کرده بود تا آنجا که خودش‌ با تمام مخالفت‌ها حالا سال سوم دانشکده‌ بود و اصغر کلاس هشتم را می‌خواند و مجید هم کلاس سوم دبستان بود. بله مطابق‌ سنن معموله من باید تا هفت روز بالای اطاق‌ بنشینم و صاحب عزا باشم و زبون بگیرم ولی‌ من هیچوقت از اونچه که معموله پیروی‌ نکرده‌ام،پدرم مرد هیچ شیونی و هیچ عزائی‌ هم نمی‌تونه دوباره اونو به خونه برگردونه؛ موندن توی خونه هم فایده نداره حالا تا چهل روز باید بیابرو و گریه‌زاری داشته باشیم، من اینجا بهتر می‌تونم فکر کنم و فکر کردن‌ خیلی منطقی‌تر از گریه کردنه،اینطور نیست؟ دکتر با تحسین به بدری نگاه می‌کرد و بدری‌ که مستمع دلنشینی پیدا کرده بود حرفهایش‌ را ادامه داد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.