Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: خوشه های رقصان گندم

نویسنده:

(5 صفحه - از 54 تا 58)

خلاصه ماشینی:

"ولی صدیقه از پشت‌ سر مشهدی حسین را گرفت و او را کنار کشید و گفت: -آخه مرد نا- حسابی کی این حرفها را به تو زده؟کی گفته‌ توران خاطرخواه شده؟! آخه خدا رو خوش نمیاد که این طفل معصوم‌ رو اینجوری زجر بدی مشهدی حسین- بریده بریده گفت: مردم میگن وقتی که‌ توران به نانوایی میره‌ همش توی صورت غلام‌ زل میزنه. صدیقه توی حرف‌ او دوید و گفت:-با حبیب؟اون پسر لات‌ آسمون جل؟مرد مگه‌ خل شدی؟مشهدی‌ حسین لبخند مزورانه- ای زد و گفت:دیگی که‌ برای من نجوشه-میخوام‌ توش سر سگ بجوشه‌ حلا که این دختر پی‌ شوهر میگرده باید شوهر کنه،بااین حرفهای‌ گنده‌گنده که میزنه- لیاقتش همون حبیب‌ چاقوکشه. او میدید که توران زیر- کانه لبخند میزند نزدیک‌ ظهر بود که توران با عجله پیش صدیقه آمد و گفت:-ننه،دیدی‌ چه شد؟یادم رفت دختر ملاباجی را دعوت کنم‌ آخه ناسلامتی اون‌ دوست بچگی منه حالا بهش برمیخوره،چطوره‌ برم خبرش کنم؟صدیقه‌ گفت:-برو ولی زود برگرد چون عفت خانوم‌ نیمساعت دیگه میاد که بزکت بکنه..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.