Skip to main content
فهرست مقالات

درسی که آن سال عید آموختم ...

گزارشگر:

(8 صفحه - از 52 تا 59)

خلاصه ماشینی:

"بهمین انگیزه‌ هم،پیوسته دوست داشتیم به خانه محسن‌ برویم و اگر در طول سال همیشه رفتن به خانهء آنها برایمان ممکن نبود،دیدار عید از پدر محسن که از بزرگان فامیل بود،بهترین بهانه‌ برای خود را رساندن به خانهء آنها و بازی در باغچه‌های وسیع خانه‌شان می‌توانست باشد. اما عید آن سال که من هنوز یازده سال داشتم، اتفاقی افتاد که گوئی تمام طعم شیرین بازی‌ سال‌های پیش از آن را در کامم شست: وقتی همراه پدرومادرم وارد خانه محسن‌ شدم،ابتدا به اتاق مهمانخانه آنها رفتم و پس از سلام گفتن،دست پدر محسن را بوسیدم‌ و نشستم. و این امتناع‌ از رفتن به خانه محسن،تا پنج سال طول‌ کشید،در حالیکه در طول این پنج سال، بارها محسن همراه مادروپدرش به خانه‌ما آمدند،و نه تنها محسن از من بازخواست‌ کرد که چرا به خانه‌شان نرفته‌ام،حتی‌ پدرش چند بار با لحنی آمیخته به محبتی‌ عمیق همانگونه که همیشه با من رفتار داشت‌ بمن گفت: -احمد آقا،چرا به خونهء ما،پیش‌ محسن نمی‌آی؟... اما سه روز بعد،وقتی تلفن خانه زنگ کشید و مادر پس از چند دقیقه گفتگو با کسی که تلفن‌ کرده بود،با ناراحتی به پدر خبر داد که‌ محمودخان پدر محسن دچار انفارکتوس شده، ناگهان میل شدیدی برای دیدار محمودخان‌ در دلم زنده شد. ملیحه خانم که چشم بمن دوخته بود و به حرفهای محمودخان گوش می‌داد،اینبار گفت: -واقعا شاید من اشتباه کرده باشم،اما حالا میگم که همیشه احمد جون رو مثل پسرم‌ دوست داشتم و نمی‌بایست اگر من شاید چیزی‌ گفتم که«ننه»آروم بشه،احمد از من ناراحت‌ شه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.