Skip to main content
فهرست مقالات

تجربه

نویسنده:

(12 صفحه - از 58 تا 69)

کلید واژه های ماشینی : جمیله خانم، زن، مامان، حمیده، مادرشوهرم، حس، نگاه‌های مادرش جمیله خانم، بمن، مامان و بابا، ناهار

خلاصه ماشینی: "اما من که‌ خبر از میهمانی آنشب نداشتم،و اتفاقا روز پیش از آن هم بوسیله تلفن با«ثریا»یکی‌ از دوستان دوره تحصیل قرار گذاشته بودم با او و شوهرش چهار نفری بیکی از رستوران‌ها برویم و شام را باهم باشیم،با شنیدن حرف‌ جمیله خانم،یکه خوردم و به حمید گفتم: -اما منکه دیروز بهت گفتم امشب با «ثریا»و شوهرش هستیم! حمید با خونسردی جواب داد: -مامان با اینها قرار گذاشته،حالا نمیشه‌ تو به ثریا تلفن کنی و برای شب دیگه قرار بذاری؟ در دلم از اینکه قراری را که روز گذشته‌ گذاشته بودم میخواست برای میهمانی امشب‌ که ما ابدا از آن خبر نداشتیم منتفی کند، ناراحت شدم. او مرا تا حدی آرام کرد،اما وقتی غروب به خانه‌ برگشتیم،بمجرد ورود بخانه جمیله خانم پس‌ از پاسخ سلام ما،به حمید گفت: -ببینم،من تو این خونه مرده بودم بهم‌ بگین ناهار میرین خونه حمیده،که به«قمر» میگین؟!حتی یک تلفون هم نمی‌تونستی از اداره بمن بزنی و بگی نمییام؟ «حمید»جواب داد: -مامان،حالا چه اشکالی داشت که به‌ «قمر»گفتیم؟گفتیم که اون بهتون بگه. او صادقانه،حتی به اشتباهی‌ که در پرورش فرزندانش-من و کامبیز- دچار شده بود،اعتراف کرد،اما شگفت اینکه‌ من هنوز آنچنان در خشم بودم،که بازهم آن‌ آمادگی را در خود نمی‌دیدم که به خانه حمید بروم و در کنا او،و مادرش-جمیله خانم- زندگی کنم... اکنون که جمیله خانم رفته بود،و دیگر طنین صدایش را در خانه نمی‌شنیدم،کم‌کم‌ حس میکردم که از این خانه چیزی کسر شده‌ که وجودش لازم است،یک چیز که اگر روزی از وجودش ناراحت بودم،امروز از نبودنش بیشتر احساس ناراحتی می‌کنم..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.