Skip to main content
فهرست مقالات

قصه: پدرخوانده

نویسنده:

(9 صفحه - از 66 تا 74)

کلید واژه های ماشینی : هرمزی، دلارام، دختر، مادر، عکس، وقت شمارو آقای هرمزی صدا، دست‌بند، عکس‌ها رو واسه بابام، فکر، صدای آقای هرمزی بلند

خلاصه ماشینی:

"دلارام از پیرمردی که‌ بسته‌های روزنامه‌ای دانه را می‌فروخت یک‌ بسته دانه دیگر خرید و مشغول دانه پاشیدن‌ شد،کبوترها بزودی به طرفش هجوم‌ آوردند،آنقدر آشنا و اهلی بودند که از هیچ‌ چیز نمی‌ترسیدند،یکی روی شانه دخترک‌ نشسته بود،یکی روی دستش،و ده‌ها ده‌ها در اطرافش،جوری که اندامش در موجی از کبوترهای سپید غرق شده بود آنقدر این‌ بازی زیبا و دوست داشتنی بود و دخترک‌ جوری در کبوترها فرو رفته بود که حتی‌ صدای نزدیک شدن آقای هرمزی را به‌ خودش نشنید،نه تنها صدای پای او را نشنید،بلکه متوجه صدای تق‌تق مداوم‌ دوربینش هم نشد اما پروانه تماشاچی این‌ صحنه بود و او هم به اندازه‌ای محو آن منظره‌ شده بود که انگار برای مدتی از دنیا فاصله‌ گرفته است و این وضع آنقدر ادامه داشت تا دخترک دستش را با ته‌مانده دانه‌ها بلند کرد و آن‌ها را هم به اطراف پاشید و به دنبال‌ آن ابری از کبوترهای سپید به کف زمین‌ جاری شدند،و تازه آن وقت دلارام سرش را بلند کرد و وقتی آقای هرمزی را دوربین بدست‌ و لبخند به لب در چند قدمی خودش دید در لحظه‌ای از ناآگاهی با دست‌های باز به طرف‌ او دوید و فریاد کشید: -آه با... *** آقای هرمزی از لحظه‌ای که آن دست‌بند نقره‌ای را پشت ویترین یکی از مغازه‌های‌ میلان دیده بود تصمیم داشت آن را برای‌ تولد دلارام که دو سه روزی بیشتر به آن‌ نمانده بود بخرد،اما وقتی روز بعد که‌ مغازه رفت معلوم شد مه دست‌بند که تک‌ بوده است یک ساعت پیش بفروش رفته‌ است و هرقدر هم در مغازه‌های دیگر شبیه‌ آن را جست‌وجو کرد موفق نشد،و اما اینکه‌ چرا تنها روی دست‌بند آن همه اصرار داشت، علتش نقطه‌ای بود که در هواپیمایی که آنها را به میلان می‌آورد در ذهنش جرقه زده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.