Skip to main content
فهرست مقالات

دو حکایت از عجایب الهند

نویسنده:

(4 صفحه - از 64 تا 67)

خلاصه ماشینی:

"بر تختی زرین مصرع به در و گوهر نشسته بود که بهای‌ آنرا کسی نمی‌دانست مرا گفت که بار دیگر تکرار کن،و چون چنین کردم از تخت پائین آمد و بر روی‌ زمین بقدم زدن پرداخت. آنگاه گفت که شما دروغ می‌گویید بلکه‌ آهنگ قنبله داشته‌اید و باد شما را بخاک ما کشانیده‌ است و ناچار حقیقت را بیان کردیم و گفتیم که‌ غرض ما از گفتن این دروغ آن بود که تقربی حاصل‌ کنیم. گفت:ای مردم،هنگامی که بسرزمین من‌ آمدید،دریافتم که مردمان آهنگ آن دارند که‌ شما را بخورند و مالهایتان را ببرند،و این کاری‌ است که با دیگران نیز چنان کرده‌اند،ولی من به‌ شما نیکی کردم و از شما چیزی نگرفتم و همراه‌ شما آمدم تا برای اظهار کمال محبت با شما در کشتی خودتان خداحافظی کنم،اینک حق مرا به‌ گذارید و مرا به سرزمین خود بازگردانید. ناچار از میان ایشان گریختم سپس دچار قوم دیگری شدم‌ که مرا گرفتند و فروختند،این‌بار نیز گریختم، و پیوسته کار من از هنگام بیرون شدن از مصر چنین‌ بود تا به فلان شهر در اطراف بلاد زنج درآمدم. داستان خویش را برای ایشان گفتم که مایه‌ شگفتی ایشان شد،و شادمانی کردن و همگان با من‌ بدین اسلام درآمدند و من اکنون از این‌که خداوند بر ما منت گذاشته و به دین اسلام رهبریمان کرده و نماز و روزه وحج و حلال و حرام را به ما شناسانیده،و به‌ چیزی رسانیده که هیچ‌کس در بلاد زنج به آن نرسیده‌ بسیار خوشحالم!و از آن جهت از شما درگذشتم که‌ سبب درست شدندین من شما بودید."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.