Skip to main content
فهرست مقالات

موفقها و ناموفقها: شرح حسن لیلی!

نویسنده:

(4 صفحه - از 16 تا 19)

کلید واژه های ماشینی : رامهرمز، معلم، اسماعیل، آقا جواد، خدا، شرح حسن لیلی، فرهنگ، بنه حاجی، تولاب، آبادی، آدم، زندگی، شهر، مردم، بچه‌های بنه حاجی، مردم بنه حاجی، آقا دانش، نه حاجی، مردم آقا جواد، آقا جان، حاج‌آقا دانش، حرفهای حاج آقا دانش، شرکت نفت، حسن لیلی حرف، خدمت، آقا دانش از چاه نفت، بچه‌های رامهرمز، کدخدا مهربانی، جواد و اسماعیل، مردم رامهرمز

خلاصه ماشینی: "خودش را به دروغ و با لاف،وصل کرده بود به بند ناف انواع و اقسام جناب سرهنگ و جناب سرگرد و جناب سروان و انواع‌ مدیر عامل چاق و سرطاس و شیک‌پوش!با آن زبان عوام فریب، جوری دروغهای راست نما سر هم می‌کرد که کدخدادی رود خشکه‌ را دید و ده را چاپید!روزی که دست تولاب برای جواد رو شد، دیگر حنای او بی‌رنگ ماند و آقا جواد حق‌گو و رک‌گو،تولاب‌ رعب‌آور را کوبید و همه جا او را رسوا کرد!تولاب هم هر کجا که‌ جواد را می‌دید،راه کج می‌کرد و از او می‌گریخت. تولاب هم به‌ هر حیله‌ای که بود،رود خشکه را رها کردد و اطراف«گل زرد» رفت و دو سال بعد،خزید به شرکت ویلیام بندر ماه شهر و جواد، نفس آسوده‌ای کشید:«حیف از اون بچه‌ها که ناپاکی مثل‌ تولاب،می‌خواست به اونها درس بده!» بعد خودش خوش بود به شرح حسنی لیلی!همه جا احساس‌ سربلندی می‌کرد و از حسن لیلی حرف می‌زد!می‌گفت: «حوصله نداشتم بروم بانک!بانک صادرات استخدام می‌کرد؛اما نرفتم!» گاهی هم می‌گفت:«شرکت نفت یا پول می‌خواست یا پارتی‌ و من نه این را داشتم و نه آن را. در شهر ما دلالی بود،اهل دوران، که می‌گفتند به ضرب پول هلت می‌دهد توی شرکت نفت!اما اصلا من ساخته شده‌ام برای معلمی!» جواد می‌گفت:«در«عمارت»و«کرک»و«تجره»،احساس‌ کردم که فقط به درد معلمی می‌خورم و بس حالا با بچه‌های‌ بنه حاجی،راحت و آسوده زندگی می‌کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.