Skip to main content
فهرست مقالات

فرهنگی، هنری: آن شب عزیز (داستان)

نویسنده:

(5 صفحه - از 28 تا 32)

کلید واژه های ماشینی : خواب، شب عزیز، فکر، سمت سنگرتان راه، بچه‌های بی‌حفاظ لحظه به لحظه، صدای پای، پا جای پای، کار، حمله بچه‌ها، سنگرها و تاریکی

خلاصه ماشینی:

"» گفتم:«پس در این حمله مرا هم با خود همراه می‌کنید؟نه‌ برای جنگیدن،برای با شما همراه بودن،برای جنگ یاد گرفتن. هرکدام به سویی رفتند و شما هم انگار این فرصت را به عمد به بچه‌ها داده بودید که‌ آخرین حرف‌های خود را پیش از حمله با خدا بگویند. به خصوص که برایم مسلم بود که اگر لحظه‌ای به عقب برگردید و به حضور من پی ببرید،بر می‌آشویید و خشمگین می‌شوید و من خشم و آشفتگی شما را به هیچ قیمتی خوش نداشتم. اگر از من بپرسند این‌جا چه می‌کنی؟اگر اسم شب‌ بخواهند؟اگر شما حضور مرا بفهمند؟اگر در چشم‌های من‌ نگاه کنید و بپرسید چرا به دنبال من آمدی؟چرا نگفته آمدی؟ این اگرها بود که قلبم را می‌چلاند و دهانم را می‌خشکاند. آنچه مشکل بود، یافتن شما بود و در این معرکه و تاریکی. آن قسمت خاک‌ریز را که بیشتر آتش به پا می‌کرد،نشانه‌ رفتم و یک خشاب فشنگم را درست در همان نقطه آتش،خالی‌ کردم و با خاموش شدن آن آتش که تیربار به نظر می‌آمد،نیرو گرفتم و بچه‌ها هم که انگار از دست آن ذله شده بودند تکبیر گفتند. یک لحظه فکر کردم که اگر قرار بود شما فقط کار یک نفر را انجام بدهید سرنوشت حمله‌ چه می‌شد؟چه معلم عجیبی! به دستتان نگاه کردم،دیدم که از مچتان خون‌ می‌ریزد،چه گلوله‌ای بوده که دستتان را تنها به پوستی آویزان‌ کرده؟ وقتی متوجه شدید که من به دست شما خیره مانده‌ام،آن را در زیر بغل چپتان پنهان کردید. شما شهادتین گفتید و یک بار دیگر امام زمان را صدا زدید و خاموش شدید."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.