Skip to main content
فهرست مقالات

فرهنگی، هنری: شب سهراب (داستان)

نویسنده:

(6 صفحه - از 36 تا 41)

خلاصه ماشینی:

"سهراب‌ صندوقچه زنجیر و دایره‌زنگی را زمین گذاشته بود و داشت با اجاق حرف می‌زد. اونی که از مادرم یاد گرفتم، به تن این دایره کوبیدنه،انگار کوبیدن به شکم زمین و آسمون‌ که پهلوون یه عمر بین اون سرگردون بود. درست مثل خود پهلوون اکبر،از حیرت دهانم باز مانده بود، (به تصویر صفحه مراجعه شود) دستمال سفره‌اش را هم مثل او روی زمین پهن کرد: -«ای نور زمین و آسمان دریابم ای پرده نشین لامکان دریابم من کشتی‌ام و گرفته گرداب مرا از درگه خود مرا مران،دریابم (به تصویر صفحه مراجعه شود) آقاجون سروصدا نکن،اگه می‌خوای نقل مارو بشنوی، اما اول برای رضای خالق یکتا،دوم برای این‌که هرکسی حاجتی‌ داره انشاء الله به حاجتش برسه یه صلوات محمدی بفرست. حالا اگه می‌خوای بدونی چرا این زنجیرا تو دستای‌ پهلوون سست و خمیر بود به من گوش بده،برات میگم،آخه‌ پهلوون اکبر وقتی زور می‌زد به هوای پاره کردن این زنجیرا نبود... همین‌ چند وقت پیش پدرم می‌گفت چند وقته اکبر خونهء ارباب رفت و اومد می‌کنه،من گفته بودم ارب حتما می‌خواد پهلوون‌رو به‌ نوکری راضی کنه تا دیگه معرکه‌نگیره و تعزیه هم نخونه. من‌ سهراب پهلوون اکبرم،پهلوون اکبررو گنده‌تر از این مار نیش‌ زده بود. مادرگلم!مادر نازنینم،ننه الهی بمیرمم‌ برات!یا امام حسین حالا حقیقت‌رو شنیدی؟» سهراب یک‌باره از اجاق دور شد،داشت به‌ سمت من می‌آمد،از ترس نفسم بند مده بود سهراب‌ فریاد زد: -اما من هنوز چیزی نگفتم،هنوز باید بشنوی... یا خدا،نه این چشم‌ها،این چشم‌ها نمی‌تونست مال یه پهلوون باشه،کبود بود توی اون رازی دودو می‌زد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.