Skip to main content
فهرست مقالات

نخستین روز (خاطره)

گزارشگر:

(2 صفحه - از 28 تا 29)

خلاصه ماشینی:

"گاه‌گاهی نقشه می‌کشیدم تا زمانی که به مدرسه می‌روم،حسابی‌ حال آن دانش‌آموز را جا بیاورم،ولی باز از طرز فکر خود پشیمان‌ می‌شدم؛چرا که او نوجوان بود و خام. هاج‌ و واج نشسته بودم که آقای عبیری،آقای مرحبا،دبیر ادبیات را به من‌ معرفی کرد و سپس مرا با او به کلاس فرستاد. بعد از این‌که آقای مرحبا مرا معرفی کرد،به انتهای کلاس رفتم تا در یکی از میزهای آخر بنشینم. با خودم گفتم:«دیگرچه خبر شده؟!» مثل این‌که قرار بود این روز اول کار،از ابتدا تا پایان،همین‌طور ماجرا پشت ماجرا پیش بیاید. آقای مرحبا به سمت ما برگشت و گفت:«چه خبر است؟» دانش‌آموزی که ته میز نشسته بود،گفت:«اجازه آقا،حمیدی ما را هل داد. ناگهان به خاطر آوردم،حمیدی همان‌ دانش‌آموزی است که چند روز پیش،نام مدرسه را از او پرسیدم و بعد هم به طرفم سنگ پرت کرد. در گوشش گفتم:«من تو را به خاطر کار نادرست چند روز پیش‌ می‌بخشم،به شرط آن‌که دیگر به سمت کسی سنگ پرت نکنی."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.