Skip to main content
فهرست مقالات

حکایت زنگ اول (داستان)

نویسنده:

(4 صفحه - از 38 تا 41)

کلید واژه های ماشینی : مجید، کلاس، دبیر، مدیر، پسرک، ناظم، دبیرستان، مادر مجید، میز، مدرسه

خلاصه ماشینی: "مدیر بعد از اینکه نامه را خواند آن را توی‌ کشو زیر میزش گذاشت و به من گفت:شما از همین حالا می‌توانید سر کلاس بروید فقط لحظه‌ای تأمل بفرمائید ببینم کدام‌ کلاس دبیر ندارد. آقای مدیر رویش را به طرف ناظم‌ برگرداند و گفت:می‌بخشید آقای‌ خسروانی،کدام کلاس الان بدون دبیر است؟ ناظم نگاهی به برنامه دبیران که روی‌ دیوار با میخ چسبانده شده بود و گفت: کلاس چهارم فرهنگ و ادب بدون دبیر است. یکی از بچه‌ها که جلو می‌نشست از جایش بلند شد و گفت: -آقا می‌شه خودتون را معرفی کنید؟ پسرکی مو فرفری گوشهء کلاس نشسته‌ بود و آدامس می‌جوید. یکی از بچه‌ها که از من خواسته بود خودم را معرفی کنم،دوباره از جایش بلند شد و گفت:آقا،ما منتظر بودیم که شما اسمتان را به ما بگویید و شما به جای این‌ کار شروع به حاضر غایب می‌کنید؟ دوباره بچه‌ها زیر خنده زدند و صدای‌ قهقهه خنده از هر طرف کلاس بلند شد. برای اینکه به بچه‌ها بفهمانم که از میدان در نرفته‌ام لبخند تلخی به صورت پسرک زدم‌ و گفتم:اسم من افضلی است و همانطوری‌ که آقای خسروانی گفتند دبیر ادبیات شما هستم. دفتر حضور غیاب را روی میز انداختم و با صدای بلند گفتم:«کی بود که‌ شیشکی بست»؟ از نگاه عده‌ای از بچه‌ها که به پسرک‌ گوشه کلاس نگاه می‌کردند فهمیدم که کار همان است. مدیر به پسرک گفت:تو همین جا بنشین تا من بروم از بچه‌ها بپرسم ببینم که‌ مقصر کیست؟ آنگاه از دفتر بیرون رفت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.