Skip to main content
فهرست مقالات

برخورد نابهنگام (داستان)

نویسنده:

(3 صفحه - از 28 تا 30)

خلاصه ماشینی:

"برای این‌که مردم فکر نکنند او یک دیوانه است که در این هوای سرد در یک‌جا ایستاده،به راهش ادامه داد... -بازهم در مورد قتل صحبت کردید؟ پیرمد می‌خواست خودش را از زیر چتر جوان پس بکشد که او گفت: -آقای ستوده صبر داشته باشید. جوان سخنانش را دنبال‌ کرد: -گفتم که،آن روز عقیدهء شما در مورد نیا جور دیگری بود،از زندگانی زده شده بودید،نمی‌دانم آن روز چه اتفاقی برایتان افتاده بود که از دنیا نفرت داشتید... مرد پیر با نگرانی گفت:«پناه بر خدا!حرف من او را کشت؟» -خود شما گفتید که صبر چیز خوبی است. »آقای ستوده هیجان‌زده دست جوان را گرفت و گفت: «نه،تا وقتی که همه‌چیز را به من نگویی،نباید بروی!» جوان برخلاف وجدانش که از اذیت کردن آقای ستوده ناراحت‌ بود،پوزخندی زد و گفت: «بعد که انقلاب شد،او با دیدن تلاش مردم برای رهایی از کفر و ناامیدی پیش خودش فکر کرد که راه بزرگی در پیش راهش پیدا شده‌ که می‌تواند آن را طی کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.