Skip to main content
فهرست مقالات

به یاد گفته مدیر افتادم که ...

(3 صفحه - از 34 تا 36)

خلاصه ماشینی:

"فکر کردم شاید دیرتر بیاید زنگ‌ خورد و بچه‌ها سر کلاس رفتند وقتی وارد کلاس شدم جای خالی گل‌بی‌بی مثل خار توی قلبم نشست و مرا عذاب می‌داد. فردا صبح که به مدرسه آمدم باز هم‌ گل‌بی‌بی نیامده بود به بچه‌ها گفتم ظهر که‌ تعطیل شدید من هم به ده شما می‌آیم. بیشتر بچه‌ها مرا همراهی می‌کردند،آنها پلاس‌ خانوادهء گل‌بی‌بی را به من نشان دادند وقتی‌ وارد ده شدم چون یک نفر غریبه بودم همه‌ از پلاسهایشان بیرون آمده بودند و دور مرا گرفتند،تا بفهمند این ناآشنا کیست و چه‌ کار دارد؟ با تعارف مادر گل‌بی‌بی که مرا از قبل در مدرسه دیده بود و می‌شناخت، داخل پلاس شدم هرچه چشم انداختم‌ گل‌بی‌بی را ندیدم. گفتم بچه‌ها این شیرینی برای آن است که‌ گل‌بی‌بی با مدرسه آشتی کرده و قول داده‌ درس بخواند و مرتب سر کلاس حاضر باشد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.