Skip to main content
فهرست مقالات

جای رجب خالی بود (خاطره)

نویسنده:

(2 صفحه - از 34 تا 35)

خلاصه ماشینی:

"پرسیدم مادر کاری داشتی؟ پیرزن در حالی که دستهایش را روی‌ بخاری گرفته و در اثر گرمای آن، تازه دندانهایش از حرکت ایستاده بود، گالشهای پر از برف خود را به بخاری‌ چسبانیده و با صدای ضعیفی گفت: «رجب!رجب از دستم داره می‌ره!»!گفتم: «اون که حالش خوب شده بود،می‌خواست‌ امروز بیاد دبستان؟»ناگهان گریه‌اش گرفت‌ و گفت«نه آقای مدیر،حالا داره می‌میره!» (تمام گفتگوی ما به زبان ترکی بود)کتاب‌ را روی میز گذاشتم و به مبصر کلاس گفتم‌ بقیهء دیکته را تو بگو،من میرم و برمی‌گردم، به همکارم آقای«میرزایی»هم اطلاع دادم‌ که کلاس مرا نیز مواظبت کند. از رئیس پاسگاه‌ «سرکار صادقی»خواهش کردم که ماشین‌ پاسگاه را با راننده در اختیارم بگذارد تا رجب را ببرم شهر پیش دکتر. صدایش‌ کردم،رویش را به طرفم برگرداند،با صدای خیلی ضعیف که بریده بریده بود گفت:«آقای مدیر من می‌میرم مگر نه؟» گفتم:«نه،نه!»اما دوباره گفت:«تو را به‌ خدا مادرم را تنها نگذار من می‌خواستم او را ببرم زیارت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.