Skip to main content
فهرست مقالات

اولین تجربه (خاطره)

نویسنده:

(3 صفحه - از 25 تا 27)

خلاصه ماشینی:

"ساعت بعد به‌ کلاس رفتم و گفتم خوب حالا از علی‌ شروع می‌کنیم،بیا انشایت را بخوان: «علی»از پشت میز بیرون آمد و شروع کرد به خواندن-من در این‌ لحظه متوجه کفشهای لاستیکی و گشاد (به تصویر صفحه مراجعه شود) او شدم. با خودم‌ گفتم:«خدایا این را دیگه چه‌کارش‌ کنم؟من اصلا در دانشسرا نخوانده‌ بودم اگر از سقف کلاس آب بریزد باید چکار کنم و روسو و جان لاک و دیگران هم دراین‌مورد سکوت کرده و حرفی نزده بودند... »حالا حسن داشت‌ برای بچه‌ها می‌خواند درحالی که‌ دستهایش مثل بقیه از سرما می‌لرزید و از سرما قرمز شده بود: «ما زمستان را خیلی خیلی دوست‌ داریم چون پدر مادر زمستان به‌ شهر می‌رود و برف‌روبی می‌کند و مزد می‌گیرد و نزدیک عید برایمان لباس‌ و شیرینی می‌خرد و به ده می‌آید..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.