Skip to main content
فهرست مقالات

راهت ادامه دارد (داستان)

(4 صفحه - از 42 تا 45)

کلید واژه های ماشینی : مجید، بمب، زن، مرد، فریاد، جمعیت، سرش، انقلاب، مادر، حق، مردم، دنیا، مجید به پدرش کمک، کمک زن و مجید، مجید ساک، اشک چشمانش، مجید آهسهت چشمهایش، پدر مجید، حالا، چشم مجید، کار، حق به گوش بچه‌ام، دور، مردم به‌سوی مجید، مجید و پدر، دل مجید، مجید جان، مجید هنگام افتادن دستش، میدان انقلاب، دور میدان مملو از جمعیت

خلاصه ماشینی: "زن بدون توجه به شوهرش که به‌ شدت خشمگین شده بود،دوباره سفره‌ دلش را باز کرد:"اوایل تابستان مجید گفت،ننه بچه‌های محل همه توی بیسج‌ اسم نوشتند،اجازه بده من هم اسمم را بنویسم. مجید که این را گفته بود،پدرش‌ بیشتر عصبانی شده بود:"آخر تو هنوز یک بچه بیش نیستی،تو از کار دنیا سر در نمی‌آوری... پدر روی کلمه بیهوده تأکید کرده بود و به نظر مجید نسبت‌ به کسانی که در حادثهء بمب‌گذاری‌ کشته شده بودند،لغت‌"بیهوده‌"مناسب‌ نبوده و گفته بود:"بابا،چرا می‌گویی‌ بیهوده؟آنها همه‌شان شهید شدند و ما می‌دانیم که شهید نمرده است. "و خطاب به‌ شوهرش ادامه داده بود:"مرد، چرا کارهایی را که می‌کنی،به رخ یک‌ بچه می‌کشی؟می‌دانی که این کارها خوبیت نداره؟!" -زن،آخه آمد مجبور میشه همه‌ چیز را بگه!بچه‌ای گفته‌اند،بزرگی‌ گفته‌اند،بچه باید سرش تو کار خودش‌ باشد-به پسر من چه مربوط که دولت‌ شکست می‌خوره،و یا حق پیروز می‌شه و از این حرفها... " مادر به مجید نهیب زده،و پدر فریاد کشیده بود:"می‌بینی،می‌بینی چه‌ غلطهای بزرگی می‌کنه؟!"و انگار که یک‌ سرنوشت ابدی را،که روی پیشانی‌ انسان نوشته شده،برای فرزندش عیان‌ بکند،ادامه داده بود:"دنیا همین‌ است و جز این نیست،ناحق همیشه‌ پیروز بوده!" آن شب مادر که شام آورد، مجید لب به غذا نزد،همه‌اش توی فکر بود. دل مجید مثل شب‌ قبل به شدت می‌تپید،به طرف ساک‌ رفت و با دودلی خم شد و گوش‌ خواباند،صدایی شبیه صدای تیک تاک‌ از توی ساک می‌آمد،این فکر دوباره به‌ مغزش هجوم آورد:"نکند بمب ساعتی‌ باشد؟شاید هم یک ساعت توی آن‌ است،اما..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.