Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: چوب حرف حق

نویسنده:

(5 صفحه - از 26 تا 30)

کلید واژه های ماشینی : هرکول، چوب حرف حق، تارزان، ناظم، کلاس، چشمهای خستهء آقای ناظم نگاه، جنگ، هرکول و تارزان، زور، مدرسه

خلاصه ماشینی:

"*** دو سه روزی بود که کلاس‌ ششمی‌ها*برای کلاس پنجمی‌ها خط و نشان کشیده بودند که:«بالاخره‌ حسابتان را کف دستتان خواهیم‌ گذاشت. (به تصویر صفحه مراجعه شود) و ما چهارمی‌ها مانده بودیم بر سر دوراهی انتخاب!اگرچه پنجمی‌ها و ششمی‌ها به قول معروف،روی ما خیلی‌ حساب نمی‌کردند ولی حالا توی این‌ معرکه بدشان نمی‌آمد هواداران بیشتری‌ پیدا کنند و دستهء مقابل را گوشمالی‌ بدهند. چشمم به آقا معلممان افتاد که پشت (به تصویر صفحه مراجعه شود) پنجرهء دفتر ایستاده بود و با چشمان‌ درشت و نافذش همهء بچه‌ها را زیر نظر داشت. -بیایند جلو؟مگر عقلشان کم‌ شده؟مگر حریف ما می‌شوند؟ توی این گفتگوها بودیم که جلوی‌ چشممان اتفاق عجیبی افتاد!پنجمی‌ها و ششمی‌ها ناگهان به طرف هم دویدند،با هم دست دادند و برای هم هورا کشیدند! آقای ناظم هم‌ چند دقیقه بعد با چوبش آمد و بدون‌ معطلی گفت:«اگر راستش را بگویید که‌ کدامیک از شماها جنگ و دعوا راه‌ انداخته‌اند،بقیه را می‌بخشم!» بچه‌ها به هم نگاه کردند و قدری پا به پا شدند. » دلم خوش بود که الآن‌ همکلاسیهایم زبان باز می‌کنند و به‌ طرفداری از من،حق را خواهند گفت و علیه پنجمی‌ها و ششمی‌ها زورگو شکایت خواهند کرد. نوک چوب را به نوک بینی‌ام‌ زد و مانند کسی که بخواهد از متهم‌ اقرار بگیرد،گفت:«بله؟» چند بار نزدیک بود بگویم بله؛اما دیدم نباید بگویم!ولی وقتی یاد حرفهای‌ آقا معلم افتادم که گفته بود:«سعی کنید طرفدار حق باشید،اگرچه چوب حق‌ گفتنتان را بخورید!»خیلی مصمم توی‌ چشمهای خستهء آقای ناظم نگاه کردم و گفتم:«من گناهکار نیستم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.