Skip to main content
فهرست مقالات

خاطرات گذشته

گزارشگر:

(5 صفحه - از 62 تا 66)

خلاصه ماشینی:

"حاج‌آقا بنوکر خود گفت یک توپ جنگلی از بازار بخر و بیاور نوکر رفت و زود آورد(جنگلی پارچهء بسیار نازکی است که اهل علم غیر سید عمامه می‌کنند) من پارچه را گفتم و لنگی را روی زانو گذارده شروع به پیچیدن عمامه روی زانو کردم‌ و در ضمن این عمل متوجه حاج‌آقا هستم که مرا مراقب است که پیچیدن عمامه را میدانم یا نه و از طرف دیگر حاج‌آقا نمیتواند تنزل کرده با من صحبت کند بهرصورت عمامه را تمام‌ و بر سر گذاردم لباس هم که پیراهن و شلوار سفید و قبا و یک عبا بود پوشیدم و باتفاق‌ حاج‌آقا از حمام پس از دادن پول حمام بیرون آمده بخانهء ایشان رفتیم وقت رفتن حمام‌ علویه خانم عیال ایشان از من روی خود را نگرفت و پرده نکرد یعنی مرا داخل آدم حساب‌ ننمود ولی در بازگشت چون لباس پوشیده و سروترکیبی پیدا کرده بودم و مخصوصا عمامه‌ داشتم رو گرفت و پیش نیامد همین‌قد بحاج‌آقا گفت کار بسیار خوبی کردی و چطور او را پاکیزه کردند؟حاج سید مهدی ترتیب حمام رفتن را بخانمش شرح داد و هر دو باطاق‌ وارد شدیم او بالای اطاق و من پائین اطاق نشستیم و یک کلمه با من مکالمه نمی‌کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.