Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: دسته گلی برای معلم

نویسنده:

(5 صفحه - از 36 تا 40)

خلاصه ماشینی:

"پاسبان که گویی فتح خیبر کرده است، همچنان‌که گوش من در دستش بود گفت: «آقا این وروجک اومده بود اینجا دزدی که‌ من دستگیرش کردم»من گریه‌کنان گفتم‌ «نه دروغ میگه من دزد نیستم،من دزد نیستم»عروس خانم که صدای مرا خوب‌ می‌شناخت تور روی صورتش را کنار زد و گفت:«او!!این‌که شاگرد خود منه!!تو اینجا چیکار می‌کنی؟»و حسن نیز کیسه را از دستم گرفت و کشید و در حالی که آنرا کاملا باز کرده و به همه نشان می‌داد گفت: «آ... »،وسط حرفش‌ پریدم و گفتم«آخه پدر ترسیدم که از این‌ کار منعم کنی،و من باید دوستام‌رو خوشحال می‌کردم»پدرم گفت«بله،اتفاقا اگر با من مشورت می‌کردی هرطور شده‌ جلوی شمارو می‌گرفتم،چون می‌دونستم که‌ این عمل در هر صورتی که پیش می‌رفت‌ عاقبت خوبی نداشت،حالا اشکالی ندارده‌ بابا بگیر بخواب،درسته که من تابحال‌ نتونستم در برابر خانم معلم و حسن و پدرش‌ برای تو کاری بکنم،ولی تا شنبه چهار پنج‌ روز فرصت داریم تا یک نقشهء خوب طرح‌ کنیم. پدرم‌ رو به من کرد و گفت:«خوب دقت کن‌ ببین چی بهت می‌گم،وقتی وارد کلاس‌ شدی اول به خانم معلم تبریک می‌گی،بعد این سبد گل رو روی میزش می‌گذاری،بعد به بچه‌های کلاس می‌گی که این‌ شیرینی‌ها رو خانم معلم برای اون دسته از بچه‌ها که به عروسی دعوت نشدند خریده، ولی به همه میرسه،دقت کردی؟و بعد حسن رو صدا می‌کنی،یک جعبه به دست‌ اون می‌دی و یک جعبه هم خودت بین‌ بچه‌ها تقسیم می‌کنی،یادت نره،حالا یک‌ بار تکرار کن که چیکار می‌کنی»."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.