Skip to main content
فهرست مقالات

خاطره (زمزمه محبت) (ارسالی از ساوجبلاغ)

نویسنده:

(3 صفحه - از 96 تا 98)

کلید واژه های ماشینی : مدرسه، ناظم، کلاس، دانش‌آموزان، نظم، مراسم، خواب، حرکت، صفوفی منظم به‌طرف کلاسها حرکت، صدای صلوات بلند دانش‌آموزان

خلاصه ماشینی: "آخه من تا حالا هیچوقت کتک نخورده بودم اما از سویی‌ امیدوار بودم که آقای ناظم مرا خواهد بخشید و در این خیالات بودم که فریاد آقای ناظم مرا بخود آورد:«پدرسوخته،تو دیگه‌ چرا؟مثل اینکه تن تو هم به تن اینها خورده» و من که سر تا پای بدنم می‌لرزید،گفتم: «آق آقاآقا اااجازه»آقای ناظم حرف را قطع کرد و گفت:«آقا و زهرمار،آقا و درد بی‌درمان،شماها فکر کردین که مدرسه‌ خونه خاله است که هروقت خواستید تشریف بیاورید،دستاتو واکن»و بعد از لحظه‌ای چوب آقای ناظم چرخی در هوا زد و بعد سوزشی شدید در کف دستم احساس‌ کردم که خیلی سریع به تمام بدنم سرایت‌ کرد و بعد دست دیگر،از شدت درد توان‌ ایستادن نداشتم و به زمین خوردم و آقای‌ ناظم با چوب ضربهء محکمی به کمرم زد و یقه کتم را گرفته و به طرف کلاس پرتابم‌ کرد و گفت:«برو گم‌شو،بی‌تربیت». گفتم:«عیبی نداره‌ سرم،گریه نکن»و در حالی که اشک‌ چشمانش را پاک می‌کردم او را به طرف‌ بخاری بردم،دستهایش را گرم کردم‌ چکمه‌های سوراخ سوراخش را از پاهایش‌ درآوردم،تکه‌های برف و گل از آن بیرون‌ می‌ریخت پاهایش از سرما می‌لرزید و خیس‌ آب بود،دندانهایش به روی هم بند نمی‌آمدند و در حالی که به سختی جلو گریه‌ خود را گرفته بودم گفتم:«پسرم سعی کن‌ شب زودتر بخوابی و صبح زود از خواب‌ بیدار بشی،تا هم زود به مدرسه بیایی و هم‌ اینکه از درس و مشق عقب نمانی،خوب‌ حالا اینجا بنشین هروقت که خوب گرم‌ شدی و لباسهایت خشک شد برو کلاس."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.