Skip to main content
فهرست مقالات

لحظه های اضطراب (داستان)

نویسنده:

(4 صفحه - از 32 تا 35)

خلاصه ماشینی:

"چند نفر از دانش‌آموزان‌ جلوی در مدرسه جمع بودند،باعجله پیاده‌ شدم و پرسیدم: -«عباس‌پور کدوم یکی از شما هستید؟» همگی شروع کردند به حرف زدن:«آقا اینا هستند،آقا اینا هستند». معصومی کجاست‌ معصومی کجاست!یه‌کاره ما رو از ته اتاق‌ تا دم در کشیدی که چی؟اصلا بگو ببینم با معصومی چه کار داری بچه؟هان؟» عباسپور جوابش را نداد و با سرعت به‌ طرف اتومبیل آمد و گفت:«آقا اجازه، عجله کنید،عجله کنید معصومی رفته‌ سر قرار. با عصبانیت پرسیدم:«بالاخره میگی‌ که چرا معصومی می‌خواد اون مردو بکشه یا نه؟اصلا بگو ببینم این آقاجلال کیه؟چه‌ کاره است؟» -آقا اجازه؟آقاجلال از دوستان‌ خانواده‌گیشونه. یکی از بچه‌ها گفت:«آقا اجازه؟آقا جلال به معصومی گفته که باید توی‌ دبیرستانتون برام مشتری درست کنی. یکی دیگر از بچه‌ها گفت:«آقا اجازه؟ راستش قرار گذاشته بودیم که چند نفری‌ بریزیم سر آقاجلال و بکشیمش اما معصومی‌ گفت لازم نیست،من خودم با کلت پدرم حسابشو می‌رسم». با ملایمت پرسیدم:«حالا بگو ببینم این‌ جلال کجاست؟» در حالیکه حسابی دستپاچه‌شده و همچنان لولهء تپانچه را به طرف ما گرفته بود، گفت:«قراره تا نیم‌ساعت دیگه با دوتا ساک هروئین بیاد اینجا. گویی که به چیزی شک کرده باشد نگاهی به دور و برش کرد و پرسید: -مطمئنی که کسی تو رو تعقیب‌ نکرده؟بگو ببینم به کسی که نگفتی با من‌ قرار داری؟هان؟» معصومی در حالیکه با زحمت اعصاب‌ خود را کنترل می‌کرد،با صدایی لرزان‌ گفت:«نه آقاجلال،مگه عقل از سرم‌ پریده که واسهء خودم پاپوش درست کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.