Skip to main content
فهرست مقالات

من یک صندوق طلا دارم

نویسنده:

مترجم:

(3 صفحه - از 47 تا 49)

کلید واژه های ماشینی : چادر، یهودی، هیرشل، عالی‌جناب، زن، جهود، فریاد، جاسوس، سربازان، خوب

خلاصه ماشینی:

"«خوب» حالا، آقا با کمی پول که موافقید؟» «گولم می‌زنی، مترسکی نشانم می‌دهی، مگر نه؟» جهود با حرارتی غیرعادی و دستانی نمایش گونه، فریاد کرد: «ای، ای، چه می‌گویید؟ چطور ممکن است؟ در غیر این صورت ، آقا، فرمان بدهید با چوب پانصد ... رویم را به او کردم و گفتم: «گوش کن، سارا، من خیال بدی ندارم، می‌دانی نظامیان در اینجا به جز جنگ به چیز دیگری فکر نمی‌کنند «می‌دانم» و بعد سرش را تکان داد . گفتم: «گوش کن، هیرشل: بگذار یک بار دیگر حرفم را تکرار کنم من یک نظامی جنگجویم . » یهودی نومیدانه فریاد کرد: «آقای افسر نجیب‌زاده، من تقصیری ندارم؛ من تقصیری ندارم ... ژنرال گفت: «بله و آن نقشه‌ای را که در نزد این مرد پیدا کردید کجاست؟» کاغذ را به دستش دادم ژنرال بازش کرد، گامی به عقب برداشت، چشمانش را تاب داد و ابروانش را درهم کشید . » ژنرال سرش را با آب و تاب تکان داد و آهسته گفت: «باید از او بازجویی کرد . من، نه، عالی جناب!» ژنرال به سیلیاوکا نگاه کرد . «عالی جناب رحم کنید، دیگر دست به این کار نمی‌زنم . یهودی بیچاره گیج و مبهوت بود، و به‌سختی می‌توانست پاهایش را حرکت بدهد سیلیاوکا از برابرم عبور کرد و به اردوگاه رفت و خیلی زود با طنابی دردست بازگشت . به «آجودان گفتم: «فئودرو کار یتیچ (پنج سرباز با او آمده بودند) دست‌کم دستور بدهید این دختر بیچاره را ازاین‌جا ببرند ... اما ناگهان سارا خودش را از چنگ سربازان رها کرد و به طرف پدرش دوید ."

صفحه:
از 47 تا 49