Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: تولدی تازه

نویسنده:

(6 صفحه - از 36 تا 41)

خلاصه ماشینی:

"» احمد جابجا شد و طوری نگاهم کرد که‌ انگار به شخصیت مهم و مشهوری نگاه می‌کند -به نظر من که اینطور آمد،و آهسته گفت: «حالا میخوای چی کارش بکنی؟میخوای‌ چاپش کنی؟» با این حرف احمد به اوج غرور دست‌ یافتم،انگار که در میان انبوه ابرهای نرم و لطیف پرواز می‌کردم،از همان بالای ابرها لحظه‌ای نگاهش کردم و با لبخند شیرین و رضایت‌بخشی که روی لبهایم شکوفا شد، جواب دادم:«نمی‌دونم،شاید،شایدم‌ فرستادمش واسه کیهان بچه‌ها یا به مجله دیگه. » محسن بود که گفت:طوری حرف زد که‌ به نظرم رسید حسودی می‌کند،لحن حرف‌ زدنش ناراحتم کرد،اما قبل از اینکه حرفی‌ بزنم،احمد با جدیت جوابش را داد:«مال‌ خودشه،به خدا مال خودشه،نگاه کن هنوز پاکنویس نکرده،مگه نه رضا؟» حرف احمد را با سر تصدیق کردم و بعد صدای مهربان ملیحه خانم مادر محسن را شنیدم:«معلومه که مال خودشه،رضا پسر خوبیه،هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه اما داداشم فقط تو چاپخونه کار می‌کنه،یعنی یه کارگره، خودش که نمی‌تونه همینجوری چیزی رو چاپ‌ کنه،ناشر می‌گه چی باید چاپ بشه. این رؤیا و رؤیاهای شیرین دیگری اکثر لحظاتم را پوشانده بود،از عصر پنج‌شنبه تا صبح زود شنبه که داشتم به مدرسه می‌رفتم، داستانم را پاکنویس کرده بودم و اسمش را گذاشته بودم:نگهبان شجاع،یک نسخه از داستان را آماده کرده بودم که در سر کلاس‌ انشاء بخوانم،زنگ اول انشاء داشتیم-قبل‌ از اینکه زنگ بخورد،در حیاط مدرسه چندبار دیگر برای چند تا از همکلاسیهایم خواندم،از وقتی زنگ خورد و به صف ایستادیم تا لحظه‌ای که سر کلاس رفتیم،تمام فکر و ذکرم‌ متوجه لحظه‌ای بود که می‌خواستم داستانم را بخواندم،و نظر آقای حامد دبیر ادبیاتمان را بشنوم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.