Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: نوبهار

نویسنده:

(1 صفحه - از 20 تا 20)

کلید واژه های ماشینی : بهار، درخت، ابو ذر، نوبهار، شاد، روز ابو ذر، درخت سیب، صبورا، صدای ابو ذر، خوشدل

خلاصه ماشینی:

"به داخل باغچه خانه‌مان می‌روم،زیر درخت سیب می‌نشینم،بیاد می‌آورم چهار سال‌ پیش را که با ابو ذر زیر همین درخت نشسته‌ بودیم،هردو شاد بودیم و زیبایی‌های طبیعت‌ شادی ما را دوچندان می‌کرد:ابو ذر،چشم به‌ چشمانم دوخت و با صدای مهربانش گفت: خوشدل باش. قرار بود فردای آنروز ابو ذر برود جنوب، برود برای جنگیدن با دشمن،می‌گفت:من تنها موقعی که می‌جنگم به تو فکر نمی‌کنم،من به او می‌گفتم وقتی که تو به جبهه میروی و من با خود فکر می‌کنم در آنجا تفنگ به دوش‌ گرفته‌ای و به خاطر ناموس و شرفت مبارزه‌ می‌کنی حس می‌کنم بیش از پیش دوستت دارم. من و او دو سال بود که ازدواج‌ کرده بودیم و تا آنروز صاحب فرزندی نشده‌ بودیم-هرچند که آن روز دیگر قضیه فرق‌ می‌کرد-آنروز زیر همین درخت گفت کاشکی‌ بچه‌ای داشتیم تا وقتی که من نیستم او تنهائیت‌ را پر کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.