Skip to main content
فهرست مقالات

داستان (خالی)

نویسنده:

(4 صفحه - از 18 تا 21)

کلید واژه های ماشینی : اصغر خان، دامپزشکی، عکس، خدا، سید غلام، علامت، خیابان، خاک، اصغر خان سرتاسر دامپزشکی، جمعیت

خلاصه ماشینی:

"اگر اصغر خان را نمی‌شناختی حتما می‌گفتی این‌ بابا اول یک تنه با یک پرش از دیوار چین‌ گذشته و بعد وارد عکاسی شده و با هیبت تمام‌ این عکس را به علامت پیروزی گرفته است. روز بعدش اصغر خان را دیدم که از خانه بیرون‌ زد پاشنه کفشش را کشید و از هشت متری‌ حاج ذکایی آمد طرف دامپزشکی. یواش‌یواش گوشی آمد دستم که‌ اصغر خان سرتاسر دامپزشکی و هشت‌متری‌ حاج ذکایی و کوچهء عباسی و نمی‌دونم بیست و یکمتری جی و خلاصه همهء این اطراف و اکناف را گذاشته روی سرش. جلوی دسته، عکس بزرگ سید غلام با چند دسته گل و یک‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود) بلاکارد و پرچم بزرگ روی دست بچه‌های‌ کوچک حرکت می‌کرد. » تو بهشت‌زهرا وقتی جمعیت می‌خواستند شهید را دفن کنند اصغر خان قبل از جنازه تو قبر بود: -«برو کنار داا... اصغر تا چشمش به‌ حاج یحیی افتاد انگار که تازه یادش افتاده‌ باشد که سید غلام شهید شده،یکدفعه چند زوزهء بلند کشید و خودش را انداخت تو بغل حاج‌ یحیی و غش کرد. » (به تصویر صفحه مراجعه شود) پدر شهید اصغر را ماچ کرد و زیر بغلش را گرفت و دلداریش داد. » بعد از فاتحه و پرپر کردن گل رو قبر شهید، پیش نماز مسجد اولیاء وصیت‌نامه سید غلام را خواند و رسید به این جمله که:«خدا را چه‌ دیدید شاید من هم که برای رانندگی به جبهه‌ آمده‌ام شهادت قسمتم بشود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.