Skip to main content
فهرست مقالات

بابا کوچولو! داستان)

نویسنده:

(5 صفحه - از 19 تا 23)

کلید واژه های ماشینی : پیام، بابا کوچولو، رزمندگان، کمالی، کلاس، مسجد، برگشت، شهر، مادرم، خواب

خلاصه ماشینی: "آقای کمالی گفت:«پیام تو دوست‌ نداری پیش دوستانت بگی پدرم رفته جبهه؟تو دوست نداری در جنگ سهمی داشته باشی؟ (به تصویر صفحه مراجعه شود) پس چرا عصرها خودت به مسجد میری و آموزش نظامی می‌بینی؟» پیام در حالی که بغض کرده بود،جواب داد: «بابا می‌ترسم تو بری جبهه،شهید بشی. این رزمنده‌هایی که درش و مدرسه شون را رها کردن و برای اینکه من و تو اینجا در امان باشیم و راحت زندگی کنیم به‌ جبهه رفتن و با دشمن ستمگر می‌جنگن و مواقع بیکاری و استراحتشون رو درس‌ می‌خونن،و احتیاج دارن که کسی اشکالات‌ درسی‌شان را برطرف کنه،چی؟من همین‌ کمک ناچیز از دست برمیاد،چرا دریغ کنم؟» پیام گفت:«بابا من هم اینارو می‌دونم. صبح‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود) که از خواب بلند شد،دوباره فکر کرد اعتماد به‌ نفسش را از دست داده و ترس جای خود را در دلش باز کرده است. آقای کمالی گفت:«ای بابا تو که دیشب‌ یک پا رزمنده بودی،چطور شد دوباره پشیمون‌ شدی و مثل بچه‌ها گریه می‌کنی؟این‌طوری‌ می‌خوای مواظب مامان و خواهر و برادرت‌ باشی؟» پیام خودش را در آغوش پدر انداخت و گفت:«بابا من می‌ترسم!» -:«از چی؟» -:«از همه چی،از اینکه دیگه تو برنگردی؛ از اینکه نتونم جای خالی تو رو پیش مادر و بچه‌ها پرکنم. صورتش را به‌ کنار صورت او سائید و خونهای ماسیده به‌ گردن فرزند را با پشت دست نوازش کرد و با صدای بلند گریست: -:«خدایا آن روز شاهد بودی که پیام از چه‌ چیز گفت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.