Skip to main content
فهرست مقالات

در اولین روز چه گذشت؟ (خاطره)

گزارشگر:

(2 صفحه - از 58 تا 59)

خلاصه ماشینی:

"همه سوار شدند به غیراز من یکی از همکاران رو به من کرد و گفت:«آقا شما مگه‌ نمی‌آیید؟» با تعجب گفتم:«با وانت؟» خندید و گفت:«بیا،عادت می‌کنی!» بالاخره سوار شدم. من گفتم:«آقا بنده به کدام کلاس بروم؟» بعد از نیم‌ساعت معاون مدرسه آمد و باهم به‌ طرف کلاس من به راه افتادیم. مجددا سرم را بلند کردم که چشمم‌ به دانش‌آموزی که در آخر کلاس نشسته بود، افتاد و گفتم:«آقا پسر شما می‌خواهی چکاره‌ بشوی؟» بلند شد و گفت:«آقا شغلهایی را که بچه‌ها گفتند،همه خوب بودند و پردرآمد. اگر در روز 25 مشتری داشته باشد،درآمدش‌ می‌شود 500 تومان،حالا آقا شما روزی 500 تومان درآمد داری؟» و آخر سر هم گفت:«من می‌خواهم همهء این‌ شغل‌ها را که بچه‌ها گفتند انتخاب کنم!» گفتم:«از نظر مادی حق باشماست؛اما شغل معلمی و سایر شغلهای دیگر که درآمدشان‌ کم است،همراه با معنویت و حلاوت روحی‌ ... » آقای مدیر با مهربانی گفت:«چرا؟مگرچه‌ شده؟» گفتم:«دانش‌آموزان این مدرسه برای درس‌ و معلم ارزش قائل نیستند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.