Skip to main content
فهرست مقالات

سفری که ره آوردش حقیقت بود (2)

نویسنده:

(2 صفحه - از 53 تا 54)

خلاصه ماشینی:

"«عبد الملک»که از این سکوت‌ پسرش سخت برآشفته بود با لحنی عتاب‌آلود باو گفت: -«عماد»تو پسر«عبد الملک»امیر این قبیله هستی-بعد از من تو باید ریاست‌ این قبیله را بعهده بگیری-من هیچ دوست‌ ندارم پسرم-و جانشین آینده من یک چنین‌ مرد خجالتی و بی‌دست‌وپائی باشد-در سرزمین ما گستاخی و شمشیر حکومت میکنند- 2lتو مجبوری برای زنده بودن خود دیگران‌ را-افراد سایر قبایل را و حتی نزدیکترین‌ کسانت-مثلا برادرانت را بکشی و با خون‌ آنها درخت زندگی خویش را آبیاری کنی- چه اگر تو آنها را نکشی آنها ترا خواهند کشت-من ترا از همه برادرانت بیشتر دوست دارم و از تو میخواهم همیشه فقط بخودت فکر کنی-نه بدیگران-خودت‌ زنده باش-با آسودگی و عیش‌ونوش زندگی‌ کن-شراب بخور-از دختران و زنان‌ کام بگیر و دیگران را در صورت لزوم‌ بدون هیچ پروائی بکش-شرابی که میآشامی‌ اگر همیشه از شیره انگور و خرما باشد رفته‌ رفته سکر و نشئه خود را از دست خواهد داد- بنظر من سکرآورترین شرابها خون است- خون-براستی خجالت‌آور است وقتیکه‌ از تو میپرسم عاشق شده بودی-بجای اینکه‌ برایم تعریف کنی چگونه دخترک یا دخترکان‌ را بچنگ آوردی و از آنها متمتع شدی- مانند زنان سر بزیر میاندازی و سرخی شرم‌ چهره‌ات را میپوشاند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.