Skip to main content
فهرست مقالات

داستانی از معلم و شاگرد (مثنوی)

شاعر:

کلید واژه های ماشینی : اوستا، کودکان، رنجی، معلم و شاگرد، رنگ، وهم، زن، مکتب، خیالش، مادر

خلاصه ماشینی: "او درآمد گفت استارا سلام‌ خیر باشد رنگ رویت زرد فام‌ گفت استا نیست رنجی مرمرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا نفی کرد،اما غبار وهم بد اندکی اندر دلش ناگاه زد اندر آمد دیگری،گفت این‌چنین‌ اندکی آن وهم افزون شد بدین‌ هم‌چنین تا وهم او قوت گرفت‌ ماند اندر حال خود بس در شگفت‌ گشت استاسست از وهم و ز بیم‌ بر جهید و می‌کشانید او گلیم‌ خشمگین با زن که مهر اوست‌سست‌ من بدین‌حالم نپرسید و نجست‌ خود مرا آگه نکرد از رنگ من‌ قصد دارد تا رهد از ننگ من‌ او بحسن و جلوهء خود مست گشت‌ بی‌خبر کز بام افتادم چو طشت‌ آمد و در را بتندی وا گشاد کودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدی‌ که مبادا ذات نیکت را بدی‌ گفت کوری،رنگ و حال من ببین‌ از غمم بیگانگان اندر حنین‌ نو درون خانه از بغض و نفاق‌ می‌نبینی حال من در احتراق‌ گفت زن ای خواجه عیبی نیستت‌ وهم و ظن لاش‌1بی‌معنیستت‌ گفت ای غر2تو هنوزی در لجاج‌ می نبینی این تغیر3و ارتجاج‌4 جامهء خواب مرا زو5گستران‌ تا بخسبم که سر من شد گران‌ زن توقف گرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر ترا این می‌سزد جامه خوابش کرد واستاد اوفتاد آه‌آه و ناله از وی می‌بزاد کودکان آنجا نشستند و نهان‌ درس می‌خواندند با صداندهان‌ کین همه کردیم و ما زندانییم‌ بد بنایی بود مابد بانییم‌ گفت آن زیرک که ای قوم‌پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی خواندند گفت ای کودکان‌ بانگ ما استاد را دارد زیان‌ دردسر افزاید استارا ز بانگ‌ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ (1)-تن،بدن."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.