Skip to main content
فهرست مقالات

جناب بازرس (داستان)

نویسنده:

مترجم:

(4 صفحه - از 30 تا 33)

کلید واژه های ماشینی : بازرس، مدرسه، کلاس، قربان، زمین، ساقه‌های، آقا معلم، مزرعهء نی‌شکر، بازرس مدرسه سرش، پسرک روستایی

خلاصه ماشینی:

"اگر همشاگردیها و آقا معلم یا حتی یکی از هم‌ولایتی‌ها او را همراه این آقای شهری‌ می‌دید،صد البته اعتبارش در ده زیاد می‌شد و می‌توانست به خود ببالد. هردو همان‌طور هاج‌وواج مانده بودند،پسرک دست‌هایش‌ را جلو دهانش لوله کرد و به طرف مردی که چند تا زمین آن طرف‌تر مشغول بیل زدن بود،داد زد:«آهای میدییآ،آ آ... پسرک که حسابی گیچ شده بود،بعد از مدتی‌ رکاب زدن،گفت:«مزرعهء نیشکر همین‌جاست؛ولی انگار این‌جا هم نیستند!» -کم‌کم،از دست این مدرسهء شما حوصله‌ام سر می‌رود! » بازرس درحالی‌که با قیافهء گرفته نگاهش را به اطراف‌ می‌گرداند،گفت:«پس مدرسه‌ این است؟!» معلم با صدای ضعیفی جواب‌ داد:«بله قربان. آقا معلم،عده‌ای از بچه‌ها را که یک طرف نشسته بودند،با ترکهء چوب نشان داد و گفت:«این‌ها کلاس چهارم هستند،قربان. » بازرس کتاب را جلو یکی از آن‌ها گرفت و گفت:«بخوان‌ ببینم!» پسرک سرپا ایستاد و با صدای بلند و شمرده،بدون غلط و اشتباه شورع به خواندن کرد. بچه‌ها به خوبی توانسته بودند آبروی معلم خود را جلو بازرس حفظ کنند. صندلی ناله‌ای کرد و مبصر کلاس دوباره داد زد:«کلاس برپا!» صدایش این بار بلندتر از هنگام ورود بازرس بود. بازرس راه‌ افتاد و آقا معلم ترکهء چوب در دست،او را همراهی کرد. درحالی‌که اشک در چشمانش‌ حلقه زده بود و صدایش می‌لرزید،گفت:«از بس بافه‌های نیشکر را روی سرم گذاشته‌ام،سرم زخم شده و موهایم ریخته است. بعد از مدتی سکوت،معلم‌ آهسته و با لحنی آروزمندانه گفت:«قربان،چه می‌شد اگر ما هم‌ یک کلاس داشتیم؟فقط یک اتاق!یا اقلا اگر یک زمین داشتیم،با بچه‌ها آستین‌ها را بالا می‌زدیم و سه ماه تابستان می‌ساختیمش."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.