Skip to main content
فهرست مقالات

نصیحت من این بود، صبور باش (خاطره)

گزارشگر:

(1 صفحه - از 37 تا 37)

خلاصه ماشینی:

"بچه‌ها که از کلاس بیرون رفتند،او را صدا زدم و گفتم:«چرا بچه‌ها نباید بخندند؟چرا تو این‌قدر کسل و گرفته‌ای؟ چرا به بچه‌ها تشر زدی؟چرا عزیزم؟»گفت:«در خانۀ ما کسی حق خندیدن ندارد!در خانه ما کسی نباید بخندد»و بغض کرد. پدر محیط خانه را جهنم کرده بود. حرف من و اصرار من به مادر،این بود که«صبر کن،حوصله کن!»مثل همان سفارشی که به پسرش کرده بودم. پدر رفتار بهتری پیدا کرده بود و من به دلیل احساس مسئولیت و مفید بودن و مورد علاقۀ دیگران قرار گرفتن،شاد و مسرور شده بودم. روزی که پدر و مادر آن دانش‌آموز، همراه با بچه‌های قد و نیم‌قدشان برای تشکر به خانۀ من آمدند،یکی از روزهای زیبای زندگی من به حساب می‌آید. به آن‌ها گفته بودم که«باید صبور بود»و صبر و حوصله،ثمر داده بود و من که آموزگار تازه کاری در روستایی دور افتاده و محروم بودم،احساس آرامش و رضایت خاطر می‌کردم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.