Skip to main content
فهرست مقالات

آن روز بارانی (خاطره)

گزارشگر:

(2 صفحه - از 52 تا 53)

کلید واژه های ماشینی : مدرسه، روز بارانی، کفش‌های، جاده، روستا، بچه‌ها زیر باران منتظر، کلاس، نگاه، معلم، فریاد

خلاصه ماشینی:

"چند بار تک‌سرفه‌های کوچکی کردم تا دوستم‌ را به حرف بیاورم و سر صحبت دربارهء مدرسه و کلاس را باز کنم. سبدی گمشده داشت!راز آن سبد چه بود؟چرا مردم برای‌ طلب کردن سبدش او را می‌زدند؟چرا او برای سبدش به طرف مردم‌ سنگ می‌پراند؟حتی شب‌های تاریک هم فریاد می‌زد:«می‌روم سبدم‌ را پیدا کنم. را از خود می‌راندند؟و چرا این قدر مدرسه را دوست داشت که گاهی قبل از آمدن ما،جلو در می‌نشست و منتظر می‌شد؟سرانجام یک روز جواب این سؤال‌ها را پیدا کردم. او در فریادهایی که برای یافتن سبد می‌زد، بیشتر دنبال مادرش بود. همراه بچه‌ها زیر باران منتظر بود و تا ما را دید که از ماشین پیاده شدیم،فریادزنان از سر بالایی پایین دوید. چند بار با پشت دستش آب بینیش را بالا کشید زیر لب زمزم کرد:سبد، و بچه‌ها را نگاه کرد. چند قدم که رفت، کتاب داستان را بالا گرفت و فریاد می‌زد: «خانم مدیر به من آب داد؛خانم مدیر به من آب داد!» عبد ا..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.