Skip to main content
فهرست مقالات

نخستین آموزگار (5) (داستان)

نویسنده:

مترجم:

(5 صفحه - از 30 تا 34)

خلاصه ماشینی:

"بگذار در راه تلف شوم،بگذار مرا تعقیب کنند و بگیرند ولی من‌ مانند آموزگار خود دوی‌شن تا آخرین نفس زد و خورد خواهم‌ کرد. آن وقت به یادم آمد که دیروز راجع به این که صبح زود باید به طرف گردنه به منزل جدیدی‌ راه بیفتند و بعد برای تمام تابستان به آن‌سوی گردنه به اعماق‌ کوه‌ها کوچ کنند صحبت‌هایی به گوشم خورده بود. دوی‌شن گریبانش را گرفت،تکان‌ شدیدی داد،با یک حرکت سریع سر او را به طرف خود بلند کرد و با لبان رنگ پریده آهسته گفت:«رذل بی‌شرف!حالا به آن‌جایی که باید بیفتی،می‌افتی!راه بیفت!» او بدون چون و چرا به راه افتاد. درست مانند دیوانه به سوی شوهرش پرید،با ضربت سنگ‌ کلاه پوست روباه را از سرش انداخت و با صدایی دهشت‌آور نعره کشید:«به جای خون من که مکیده‌ای،جانی!در عوض‌ روزهای سیاه من،قاتل!تو را زنده رها نمی‌کنم!» لا بد این زن چهل سال تمام سر خود را بلند نکرده بود. خودم نمی‌دانم‌ چرا می‌خندیدم و زمزمه می‌کردم:«ای آب،تمام کثافت‌ها و پلیدی‌های این چند روزه را با خود ببر!مرا چون خودت‌ پاک و منزه کن!» چرا ردپای انسان در جاهایی که برایش عزیز و فراموش نشدنی است،همیشه باقی نمی‌ماند؟اگر من امروز آن کوره راهی را که آن روز با دوی‌شن از کوهستان برمی‌گشتم‌ پیدا می‌کردم،به سجده درمی‌آمدم و جای پای آموزگار را می‌بوسیدم. دوی‌شن چشمان مرا پاک کرد و گفت:«گریه نکن، آلتینای»و ناگهان به یادآورد:«آن نهال‌های سفیداری که با تو نشاندیم،خودم پرورش خواهم داد و وقتی تو شخص بزرگی‌ بشوی و بگردی،خواهی دید که چقدر قشنگ خواهند بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.