Skip to main content
فهرست مقالات

اسناد تاریخی

(10 صفحه - از 48 تا 57)

کلید واژه های ماشینی : قصه، کر، زنان، مستمع، شوخ الدوله، خنده، قیافه، خدا، عرض، نقل

خلاصه ماشینی:

"«قصه این بود:»دو ماهیگیر که هردو کر بودند در ساحل دریا بهم رسیدند یکی‌ بدیگری گفت:«کجا میروی؟میروی ماهی بگیری؟»و آن یکی با تغیر جواب داد «نه!مگر نمی‌بینی که میروم ماهی بگیرم!اولی گفت«ببخشید!متوجه!نبودم،تصور کردم میروی ماهی بگیری؟»و دومی با تغیر بیشتر گفت:»مگر کوری و نمی‌بینی که‌ میروم ماهی بگیرم!» «قصه را کلمه بکلمه بخاطر سپردم و آنگاه برای اطمینان کامل از نتیجهء کار، بتمرین پرداختم. پکر و نومید و از دنیا سیر،لنگان بخانه رفتم،پیراهنم خیس بود،ناهار نخورده خوابیدم؛یعنی دراز کشیدم وگرنه از پی آن شوک قوی من و خواب جن بود و بسم الله!هی از این پهلوبآن‌ پهلو غلطیدم و فکر کردم!قصه باین لطف و شیرینی که من انتخاب کردم و باین‌ خوبی نقل کردم چرا این ع بی‌انصاف نامرد شنید و نخندید؟چرا وقت شنیدن آنقدر عبوس بود چه قیافه ماتمزده‌ای داشت!گوئی عزای پدرش بود و من قاری اموات‌ بودم!مثل اینکه از من بیزار بود!روی پاهایش بند نبود!فرصت میجست که فرار کند!پس آنهمه رفاقت که با پدرم داشت کجا رفت؟میگفتند مرد خوش‌مشربیست، خاک بر سرش با مشربش!انصاف نبود که من بینوا را در گرمای نیمروز مرداد چنین‌ بور کند!چه موقع نشناس بود!احمق... «راستی این مردم زمانه چه بی‌ذوق و حق‌ناشناسند!زمانه سفله پرور شده و قصه‌گوی نجیب و پدردار،بکار اینمردم نمیخورد،دوغ و دوشاب یکی است و این‌ زباله‌های تازه بدوران رسیده که نمیدانند حسام السلطنه تا مرو رفت خاقان مغفور سیصد و هشتاد دختر و پسر داشت،حقشان همین است،باید بقصه‌گویان بیسروپا که‌ معلوم نیست اصل و نسبشان چیست و از کدام جهنمی سردر آورده‌اند گوش کنند تا بمیرند!من که نیاکان بزرگوارم بیست و هشت نه قرن پیش سوار بر اسبان تندرو بعرصهء تاریخ تاخته‌اند خرم بکل نمانده که برای اینمردم کم‌ذوق بی‌سلیقه ابله‌ موقع ناشناس نقالی کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.