Skip to main content
فهرست مقالات

آیا معرفت شناسی بدون هستی شناسی ممکن است؟

نویسنده:

ISC (8 صفحه - از 63 تا 70)

کلید واژه های ماشینی : معرفت ،کانت ،فلسفه ،دکارت ،هستی ،ذهن ،هستی‌شناسی ،معرفت‌شناسی ،نفس ،معرفت‌شناسی بدون هستی‌شناسی ممکن ،حسی ،پدیداری ،جوهر ،مفهوم هستی میان هستی پدیداری ،علیت ،هیوم ،مفهوم ،فاهمه ،عالم معرفت در فلسفهء کانت ،مذهب ،مفاهیم محض فاهمه ،سرآغاز فلسفهء دکارت ،فلسفهء کانت ،کلید فلسفهء دکارت ،هستی‌شناسی از معرفت‌شناسی ،انکار اصل علیت شیرازهء ذهن ،عالم خارج ،مفهوم پیشینی فاهمه و پدیداری ،فلسفهء حسی دیوید هیوم ،آیا معرفت‌شناسی

فلسفهء جدید اروپائی،چنانکه معروف است با دکارت‌ (0561-6951)آغاز می‌شود و سرآغاز فلسفهء دکارت‌ این عبارت معروف اوست که«من فکر می‌کنم،پس‌ هستم».1دکارت با تمسک به این مبدأ و مبنای متیقن، می‌کوشد تا خود را از شک فراگیری که ذهن او را از همه‌ سو محاصره کرده بود رهائی دهد. مفسران و مورخان فلسفه از عبارت«من فکر می‌کنم‌ ...»نکات فلسفی و منطقی بسیاری دریافته‌اند.از جمله این‌ نکته که در این عبارت که کلید فلسفهء دکارت و در واقع‌ کلید فلسفهء جدید غرب است،شناسایی مقدم بر هستی‌ قرار گرفته و"هست بودن‌"از"فکر کردن‌"،نتیجه گرفته‌ شده و این سنگ اول بنای جدائی«معرفت‌شناسی»از «هستی‌شناسی»و آغاز اصالت بخشیدن به شناسائی در مقابل هستی و متفرع دانستن هستی‌شناسی از معرفت‌ شناسی است.

خلاصه ماشینی:

"هیوم با صراحت و شجاعت،خود را یک تجربی‌ مذهب تمام عیار معرفی کرد و مدعی شد آدمی در معرفت، قوه‌ای غیر از«حس»ندارد و موارد و مصالح او در ساختن بنای معرفت،چیزی جز داده‌های حسی بیواسطه، که وی آنها را«انطباعات حسی»می‌نامید نیست و جز این هرچه هست یا«تصوراتی»است که بازگشت آنها به‌ همان انطباعات حسی است و یا اموری موهوم و خیالی‌ است که ذهن در درون خود و به اقتضای طبیعت خود،بر حسب قواعدی روانشناختی از قبیل«عادت»و«تداعی‌ معانی»ساخته و ربطی به عالم واقع و خارج از ذهن ندارد. از یک‌سو سخن گفتن از پدیدار به‌ معنی اعتقاد به چیزی است که خود«ناپدیدار»است و آنچه بر ذهن ما پدیدار گشته،پدیدار آن ناپدیدار است و ناچار باید قائل شویم که ناپدیدار،که به موجب فلسفهء کانت،آن را نمی‌توانیم بشناسیم،هست،یعنی وجود دارد (برای آنکه پدیدار،بتواند منطقا معنی و مفهوم خود را حفظ کند،باید قائل به وجود نومن یا شئ فی نفسه،یا «ناپدیدار»که مفهوم متضایف آن است شویم)و از سوی‌ دیگر با این قول،از اصول فلسفهء کانت عدول و تخطی‌ کرده‌ایم،زیرا«وجود»را که به زعم کانت،یکی از مقولات فاهمه است و اطلاق آن تنها در سپهر،پدیدار جایز و موجه و معنی‌دار است،به خارج از این سپهر،یعنی‌ به عالم اشیاء فی نفسه و ناپدیدار اطلاق کرده‌ایم و این‌ کاری است که از آن ناگزیریم زیرا اگر نتوانیم حتی به‌ «هستی»شی‌ء فی نفسه حکم کنیم،دیگر به چه حق‌ می‌توانیم بدان تفوه کنیم و برای آن در فلسفه کانت جائی‌ قائل شویم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.