Skip to main content
فهرست مقالات

آتشی خاموش شد

نویسنده:

(2 صفحه - از 110 تا 111)

خلاصه ماشینی:

"باری،پدر،هر از چند ماهی سری به ما می‌زد و برمی‌گشت به محل‌ دوردست کار خود،و در مواردی هم فقط پولی توسط«فراش»خود می‌فرستاد و ما حال چهار نفر شده بودیم(مادرم،برادرم نوذر و خواهرم‌ هاجر-که بعدها در همان دیار غربت(لامرد)،سرخک هلاکش کرد-) و در همین حوالی بود که از پچپچه‌های مادر و زن عموها و فراش پدرم، معلوم شد که پدر قصد تجدید فراش داشته،و شاید هم آن را عملی کرده‌ است. از بابت دیگر هم‌ مدیون این پدر و پسر هستم،چون من که سوادم را در مکتب‌خانه‌ علامرودشت آموخته و در کنگان کامل کرده بودم،در مدرسه مشکلی‌ نداشتم و کتاب اول«اکابر»قدیم را که کتاب درسی سال اول دبستان‌ قرار داده بودند به آسانی می‌خواندم،از این رو مرا به کلاس دوم بردند و پس از یک سال که به بوشهر منتقل شدیم،با دستخط خوش(به جای‌ کارنامه قبولی)مرا مستحق کلاس سوم معرفی کردند که نشد و من از سال دوم،دبستان را در بوشهر گذراندم و تا دبیرستان(که در آن سال‌ها فقط سه کلاس هفتم،هشتم و نهم یعنی سیکل اول قدیم داشت) همیشه شاگرد اول بودم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.