Skip to main content
فهرست مقالات

زیستن برای گفتن

نویسنده:

مترجم:

(12 صفحه - از 58 تا 69)

خلاصه ماشینی:

"حتی قبل از آنکه مرا بغل‌کند و یا قبل از هر کار دیگری،با لحنیرسمی که مخصوص به خودش بود گفت:«آمده‌ام از تو خواهشکنم برای فروختن خانه همراه من بیایی. اگر او درسشرا رهاکرد به این دلیل بود که حتی چیزی برای خوردن هم نداشت،اما او لااقل بعد از یکماه تلگرافچی شد که در زمان خودش شغلیآبرومند و حسابی بود،به خصوص در کاتاکا. معمولا وقتی با پدربزرگم منتظر قطارمی‌ماندیم هراس و وحشت این لحظات،در تصوراتم جان‌می‌گرفت:سربازی در حال خواندن حکمی بود که در آن گفته‌می‌شد کهاعتصاب‌کنندگان فقط گروهی جانی و تبهکار هستند،سه‌هزار مرد،زن و کودک،بی‌حرکت در زیر آفتاب وحشیانه ایستاده‌بودند،پس ازآن افسر به آنها پنج دقیقه وقت برای متفرق‌شدن می‌دهد و سپسدستور آتش،صدای پت‌پت گلوله‌ها،به مانند صدای رگباری گداختهبه گوش می‌رسد،جمعیت احاطه‌شده و گرفتار،وحشتزده هستند تااینکه براده‌های فلز،با نظم و ترتیب و ولع ذره‌ذره مردم را قتل‌عاممی‌کنند. خواندن نامه‌اش را به پایان رساند و بعد آن را به کوچک‌ترین قطعاتممکن پاره‌پاره کرد تا مادربزرگم به هیچ‌وجه نتواند چیزی از آن رابخواند و در همان حال با دودلی از من پرسید:«در مورد sailemorts a چه‌چیز را می‌خواستی بدانی؟» استعداد من در به تصویر کشیدن برخی رویدادها به‌گونه‌ای کهانگار واقعا آنها را در زندگی دیده‌ام،به‌خصوص در کودکی‌ام سهمبسزایی در تحریف خاطراتم داشته‌است،اما هرگز در اعتقاد به اینکهقتل‌عام در ایستگاه آراکاتاکا اتفاق افتاده‌است شک نکرده‌ام. با این حال قاطعیت لحن مادرم طوری بود که اجازه هیچ شک وتردیدی را به من نمی‌داد،به علاوه وقتی از او پرسیدم چند نفر در اینحادثه کشته‌شدند مادرم با همان اطمینان پاسخ‌داد:«هفت»،ولیبلافاصله اضافه‌کرد که شاید این عدد درست نباشد،زیرا در روز قتل‌عامبنابر شایعات به نظر می‌رسید بیشتر از صد کشته وجود داشته‌است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.