Skip to main content
فهرست مقالات

آذربایجان کنونی

نویسنده:

(17 صفحه - از 62 تا 78)

خلاصه ماشینی:

"تبعیت از افراد بی‌شخصیت یا شخصیتهای کوچک بسیار دشوار است بلکه ممتنع خواه‌ با او سر و کار داشته یا نداشته باشند و چون این غرور جمعی و ملی است‌ لهذا قیام بر علیه هر موضوع یا شخصی که مورد نفرت عامه است بسی سهل و آسان است‌ و شاید احتیاج بسر و سردار نداشته باشند زیرا همه بواسطهء همان اتکاء بنفس و غرور ملی سرو سر دارند بهترین شاهد متال واقعه روز 21 آذر 1325 است‌ که قبل از ورد آرتش بتبریر خود مردم کار متجاسرین را تصفیه و زمینه را برای آرتش مهیا ساختند چون فعلا نمیخواهم بذکر تاریخ سیاسی بپردازم از این حدیث میگذرم و بوقت دیگری میگذارم و بیان مدعا را بدو گفتار خاتمه میدهم 1-بین خیابان تربیت و خیابان استانداری تبریز بازارچهء ایست که در آن‌ یکی از مظاهر غرور ملی با قد بلند و ریش سفید و قیافهء جذاب بکار بقالی‌ مشغول است این پیرمرد زنده‌دل هفت پسر و نوه دارد عموما مانند سایر آذربایجانیان بسیار شجاع و غیورند صبح 21 آذر آنانرا احضار و امر میدهد باید بجنک آنانکه بر علیه استقلال و تمامیت ایران قیام کرده بودند بروید و هر یک تفنگی را که از مال ملت برای حفظ و حراست حدود و ثغور آن خر- یداری شده باز گیرید و با همان تفنک او را بسزای عملش برسانید مبادا آنکه‌ یکی از شما کشته شود و دیگران پشت کنید که این بزرگترین ننک خانوادهء ما خواهد بود پسران نیز چنین کردند و شامگاهان فاتح و مغرور بسر وقت پدر آمدند پدر نیز فردای همانروز هر هفت تفنک را بارتش‌ تسلیم و ماجری را بیان داشت 2-پیرزنی بوسیلهء یکی از دوستان با یک تفنگ و پنجاه فشنک بفرمانده‌ لشگر مراجعه و چنین اظهار کرد: پسرم در واقعه 21 آذر 1324 سرباز بود پس از آنکه لشگریان مقیم‌ تبریز تسلیم متجاسرین شدند شب بخانه آمد و گفت این تفنک و فشنگها ودیعه‌ گرانبهائی است که از طرف ملت ایران بمن سپرده شده و من آنرا تسلیم نخواهم‌ کرد مگر بارتش ایران تو مادر آنرا چون جان شیرین نزد خود نگاهدار و مرا بخود واگذار که با لباس مبدل ترک مسکن کنم هر موقع آرتش ایران‌ باین سرزمین وارد شد تو این ودیعه را بفرمانده لشگر تسلیم و حق را بمن‌ له الحق برسان اکنون با اینکه از پسرم هیچ خبر ندارم امانت او را که در این مدت‌ دور از چشم اغیار نگاهداشته‌ام بشما تسلیم میکنم و از خدای متعال مجد و عظمت‌ ایران عزیز را همواره مسئلت مینمایم و در این مدت نگران بودم که مبادا عمرم بسر آید و انجام این خدمت را موفق نشوم شکر خدای ایران را که‌ بارزوی خود نائل شدم حال مرگ بر من گوارا است و لو اینکه پسرم را نبینم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.