Skip to main content
فهرست مقالات

بی آغاز و انجام بودن مثنوی

نویسنده:

(5 صفحه - از 58 تا 62)

کلید واژه های ماشینی : مثنوی ،توحید ،مولانا ،توحید و ستایش حق‌تعالی آغاز ،توحید و ستایش حق ،دریا ،شارحان ،حمد و ستایش الهی ،ابتر ،سخن ،ستایش الهی سنت ،دریای توحید ،ستایش حق ،شارحان مثنوی ،حمد و ستایش حق آغاز ،داستان ،قصه ،شاعران نام حق ،آغاز مثنوی ،کتاب ،بیت و ابیات ،استثنا ،مثنوی مولانا ،آب ،بانگ توحید ،آثار ،کز ،مولانا مثنوی ،ستایش حق و مناجات ،ستایش خداوند و مناجات‌های

بشنو این نی چون شکایت می کند از جدائی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند این دو بیت و ابیات پس از آن، در آغاز مثنوی، افتتاحی است لطیف و در عین حال عجیب. هر یک از شارحان مثنوی، در شرح و بیان و تفسیر و تاویل آن و در این که مراد از «نی» چیست سخنان مبسوط آورده اند و در اهمیت و پری و سرشاری محتوای آن تا آن جا رفته اند که گفته اند هم چنان که، طبق روایات، تمامی قرآن کریم در سوره فاتحه الکتاب مندرج است، تمامی مضامین مثنوی نیز در این هجده بیت آغازین- که یگانه قسمتی از مثنوی است که مولانا به خط خود نوشته- مندرج است. اما این سوال همواره برای شارحان مطرح بوده است که چرا مولانا، که مستغرق دریای توحید است، و از مثنوی او به «بانگ توحید» تعبیر می شود، دیوان آسمانی و عرفانی خود را، برخلاف آثار دیگر از این دست، با توحید و ستایش حق تعالی آغاز نکرده است. با آن که یقینا به خوبی توجه داشته است که کل امر ذی بال لم یبدا ببسم الله فهو ابتر. اساسا آغاز کردن آثار منظوم و منثور با حمد و ستایش الهی سنت حسنه ای بوده است بسیار متداول و مطاع و متبع. از شعرای دوره سامانی که بگذریم، تقریبا همگی شاعران نام حق را بهترین سرآغاز می دانسته اند و بی نام او نامه را باز نمی کرده اند و، چون از سر ایمان و عشق سخن می گفته اند، زیباترین شعر آنها هم همین افتتاحیه ها بوده است. بسیاری از آنان نیز، پس از ستایش حق، سخن خود را به مدح رسول اکرم (ص) می آراسته اند. فردوسی، در اثر رزمی خود، و نظامی، در همگی آثار بزمی خود، همواره سخن را به نام او ابتدا کرده اند. سعدی، معاصر مولانا، نیز از همین سنت پیروی کرده است...

خلاصه ماشینی:

"در خاتمه الحاقی آخر مثنوی، در تحت عنوان «خاتمة لولده الکامل المحقق بهاءالدین» چنین آمده است: مدتی زین مثنوی چون والدم شد خمش گفتش ولد کای زنده‌دم از چه رو دیگر نمی‌گوئی سخن از چه بربستی در علم لدن قصه شهزادگان نامد به سر ماند ناسفته در سیم پسر گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت نیستش با هیچ‌کس تا حشر گفت هست باقی شرح این، لیکن درون بسته شد دیگر نمی‌آید برون همچو اشتر ناطقه اینجا بخفت او بگوید من زبان بستم ز گفت باقی این گفته آید بی‌زبان در دل آن کس که دارد نور جان اگرچه محققان، به‌حق در انتساب این اشعار به بهاءالدین ولد تردید کرده‌اند و در نسخه‌های معتبری هم که مأخذ نیکلسون بوده نیامده است، اما، به هر حال، معلوم می‌دارد که بی‌پایان ماندن آخرین قصه از همان روزگاران کنجکاوی اهل تحقیق را برمی‌انگیخته و به اغلب احتمال یکی از یاران یا پیروان صدر اول مولانا آن را به صورت محاوره‌ای بین مولانا و فرزندش عرضه داشته است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.