Skip to main content
فهرست مقالات

داستان/ صبح سپید

نویسنده:

(5 صفحه - از 55 تا 59)

خلاصه ماشینی:

"رفتم جلو و او را بوسیدم پرسیدم چرا مادر اینجا ایستاده‌اید،گفت:قربانت برم که تو ما را سربلند کردی تشکر کردم و اجازه‌ خواستم که بروم برای خواندن دفترچه‌ها، چندی نگذشته بود که مادرم با یک چای‌ و مقداری میوه وارد شد و گفت گلویت‌ خشک شده مادر و آمد و نشست که برایم‌ میوه پوست بکند و منهم کنارش نشستم و گفتم:چه خبره مادر،گفت:هیچی چه‌ خبری بهتر از این که تو برادرشوهر خواهرت را عمل کردی و الحمد لله بخیر گذشته و دارد خوب می‌شود. لبخندی زدم گفتم:مادر این‌ چه حرفهائی است می‌زنید خوب اگر زن‌ داشتم به شما می‌گفتم و این‌طور نیست که‌ شما می‌گوئید در ضمن اجازه بدهید چند روزی باشم بعد تصمیم بگیرم در همین‌ حال تلفن زنگ زد مادرم خواست برود و جواب بدهد و من سریعتر حرکت کردم و تلفن را برداشتم تلفن از بیمارستان و از دکتر نظام بود و گفت رئیس بیمارستان‌ تصمیم گرفته سمیناری در بیمارستان‌ برای اطباء و علاقه‌مندان بگذارد و من‌ سخن بگویم و می‌خواست بداند بهترین‌ زمان آمادگی من چه موقع است من از قبول کردن و شرکت در سمینار طفره رفتم‌ و فعلا عدم آمادگی خودم را اعلام کردم و گفتم در فرصتی بعدی بنده به شما خبر می‌دهم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.