Skip to main content
فهرست مقالات

داستان/ عقب گرد

نویسنده:

(2 صفحه - از 37 تا 38)

کلید واژه های ماشینی : فائزه، تانک، بهشت، زمین، نماز، شانه فرمانده عبور فائزه، خدا، رنج، ترس، آب

خلاصه ماشینی:

"ب-از لحاظ کیفیت نیز همین معضل به مراتب دیده می‌شود و تنها می‌توان نام چند اثر و نویسنده را به عنوان«برترین»در این زمینه ذکر کرد. » یک لحظه از فراز شانه فرمانده عبور فائزه را دید که بادی‌ خنک در چادر سیاهش افتاده بود. » فرمانده گفت:«از رنج تلخیش هم بگو تا صدای خندهء من به ارتفاع بهشت برسد. گفت:«آخر من چطور می‌توانم رنج ده نفر را تنهایی تحمل‌ کنم،آن هم تا ابد؟» فرمانده زبانه‌ای آتش را در دست‌های او گذاشت که‌ سنگینی‌اش در تصور احمد به سنگینی وزن کوهی بزرگ در زمین بود. هنوز هستی‌ را فراموش نکرده بود که نجوای فرمانده را شنید که ابدیت را در گوش او زمزمه می‌کرد و قهقهه می‌زد. گفت:«آخر چرا یک ذره رحم ندارید؟چرا متوجه نیستید که من‌ فقط به اندازه‌ای که بتوانم خود را از مهلکه نجات بدهم نیرو داشتم؟» فرمانده گفت:«با آن‌که می‌دانی فیلم ریزترین حرکات‌ دنیایی‌ات را هم داریم باز دروغ می‌گویی؟» احمد گفت:«دروغ نمی‌گویم. » پرسید:«به دستش رسید؟» فرمانده گفت:«خطوطش چنان به خون آلاییده بود که‌ خوانا نبود. » فرمانده گفت:«وقتی تو کنارش بودی،نامه خوانا بود. گفت:«توی آن هیروویر و آرایش؟» فرمانده گفت:«او خود را برای ضیافت خدا آماده می‌کرد. گفت:«واقعا من او را با این وضع تنها گذاشتم؟»و دستش را دراز کرد طرف تصویر رزمنده تا دست او را که در دنیا نگرفته بود،در دست بگیرد. گفت:«فرمانده!»و دست پیش برد تا حجمی را لمس‌ کند که اندام فرمانده را تشکیل می‌داد. فرمانده گفت:«به خودت خیره شو!» نور تیر چراغ برق آنقدر بود که بتواند در پرتو آن‌ سایه‌ای محو از صورت خود را در آینه ببیند."

صفحه:
از 37 تا 38